ز سرو و گل كنم انديشه ، ور نه از آهى * هزار رخنه به ديوار مىتوانم كرد
* * *
ماه رخسار تو از خط پر كلف شد حيف حيف * آفتابى بود نورش بر طرف شد حيف حيف
* * *
شد عيد غدير خم ، اى ساقى گلرخسار * شكرانهء اين نعمت ، خشت از سر خم بردار
بردار صلاى عام ، خوش گير بعشرت جام * مى خور كه درين ايام ، بخشند گنه بسيار
محمود ميرزاى قاجار مىنويسد :
« وامق اسمش ميرزا محمد على از سادات دارالعبادهء يزدست ، بغرور نسب گاهى تندى نمايد و تلخى كند ، اين اشعار از اوست :
بما حسرت كشان كز وصل نگشودى درى هرگز * كنون كز حسرتت مرديم ، چاك پيرهن بگشا
* * *
خون مىريزى بامتحانم * من كشتهء طور امتحانت
* * *
گر داد نيايد ز تو بيداد توان كرد * آن را كه ز يادش نروى ياد توان كرد
* * *
درى را كز وفا بر روى ما نگشود مىخواهم * كه چندى هم به روى غير بهر امتحان بندد
* * *