جمجاه شاه عالم بهادر ادام اللّه ملكه فرمودند . يكچند برين بگذشت ، هرگاه به دهلى مشرف شدم ، اندكى در اوضاعم رونقى پديد آمد . بعد انتقال نواب موصوف غفران - پناه اختلال كلى در اوضاع اكابر و اصاغر و اهالى و موالى حضرت دهلى راه يافته ، فتنه را چار طرف بازار تيز گشته ، ياران مجموع كه از ارّه جدا نمىگشتند ، مثل اوراق درختان پريشان گشتند ، و بنوعى از جابهجاى شدند ، كه باد صرصر خود را با گردشان نمىتواند ملحق سازد . لشكر كه موج به آسمان مىزد با خاك برابر و ناچيز گشته ، اكثر بزرگان دوستان كه از ديدن آنها حيات تازه داشتم ، درين انقلاب شربت شهادت و شوراب ممات نوششان شد ، و از همدمان فراموش گشتند ، اكنون در ياد آن عزيزان و دوستان اشك رمّانى نثار روح آنها مىسازم ، خداى عزّ و جل جمله را بيامرزاد .
خلاصه شب و روز در يك جا با مردم خراسان و عراق و فارس صحبت گرم مىداشتم ، تا از بركت فيض صحبت و مجالست ايشان بىبهره نماندم ، كم و بيش پى بمحاورهء فارسى بردم ، و در ميان سياه و سفيد فرق توانستمى كرد ،
كمال همنشين در من اثر كرد * و گرنه من همان خاكم كه هستم
اگر اشعار زبان عزيزان خراسان و عراق و فارس كه گوشزد فقير شده بود ، و بر كاغذپارهها علىحده جمع آمده بود ، خواستم كه اين همه اشعار را فراهم ساخته جهت مشغولى خاطر در قيد بياض آرم ، كه صحبت بىنفاقست و يار باتفاق ، استادى افصح الفصحا و اكمل البلغاء ميرزا محمد حسن المتخلص به قتيل . . .
فرمود كه اشعار از هر قسم بسيار سرهم شده ، اگر به طرز تذكره و طريق تهجى رعايت كرده آيد . . . بصواب نزديكترست ، بحسب فرمودهء آن وحيد عصر اين جواهر زواهر بطريق تهجى در رشتهء تحرير كشيدم . . . اكثر اشعار اين كتاب از تذكرهء ملا عوفى و تذكرهء دولتشاه سمرقندى و تذكرهء مجالس العشاق و تذكرهء امير عليشير و تذكرهء ملا عبد الرحمن جامى و تذكرهء ميرزا محمد على صائب تبريزى ( ؟ ! ) و تذكرهء سام ميرزا و تذكرهء نفائس المآثر مير علاء الدوله و تاريخ شيخ عبد القادر بدائونى و طبقات