سامان اتفاق افتاده و در سال 1307 قمرى هم در آنجا وفات يافته است ، و بمصداق شير را بچه همىماند به او ، الحق در شعر و ادب و فضل و هنر كمتر از پدر نبود ، و مىتوان گفت پس از او شاعر نامى از قريهء سامان برنخاسته و در واقع خاتم شعراى آن سامان بوده است و اين همانست كه تذكرهيى از شعراى معاصر خود بنام مخزن الدرر ترتيب داده است ، ولى گويا عمرش كفاف نداده كه آن را بپايان برساند . علاوه بر آن ديوان مفصلى دارد كه مشتمل بر قصائد و غزليات و قطعات و ساير اقسام شعرست .
مثنوى معروف به گنجينة الاسرار او كه در مرثيهء حضرت سيد الشهداء سروده است ، الحق معجزآساست ، و چندين مرتبه نيز بطبع رسيده است ، اشعار زير از مثنوى مذكورست :
پا نهاد از روى همت در ركاب * كرد با اسب از سر شفقت خطاب
كاى سبكپر ذو الجناح تيزتك * گرد نعلت سرمهء چشم ملك
اى سماوى جلوهء قدسى خرام * اى ز مبدأ تا معادت نيم گام
اى به صورت كرده طى آب و گل * وى بمعنى پويهات در جان و دل
اى برفتار از تفكر تيزتر * وز براق عقل چابكخيزتر
رو بكوى دوست منهاج منست * ديده وا كن وقت معراج منست
بد بشب معراج آن گيتىفروز * اى عجب معراج من باشد بروز
بس حقوقا كز منت بر ذمتست * اى سرت نازم زمان همتست
كز ميان دشمنم آرى برون * رو بكوى دوست گردى رهنمون
پس بچالاكى به پشت زين نشست * اين بگفت و برد سوى تيغ دست
كاى مشعشع ذو الفقار موشكاف * مدتى شد تا كه ماندى در غلاف
آنقدر در جاى خود كردى درنگ * تا گرفت آيينهء اسلام زنگ
هان و هان اى جوهر خاكسترى * زنگ ازين آيينه مىبايد برى
من ترا صيقل دهم از آگهى * تا تو آن آيينه را صيقل دهى
شد چو بيمار از حرارت ناشكيب * مصلحت را خون ازو ريزد طبيب