ياران دانستند كه قدرت بر سخن دارم و بر سر شاعرى هستم ، پس همه روز اشعار بابافغانى طرح مىشد و بنده نيز رفاقت مىكردم . و از خرمن فضل ايشان خوشه مىچيدم » « 1 » .
در بيستسالگى از شيراز به عراق مراجعت كرد ، و در آنوقت كه تاريخ هجرى به 993 رسيده بود در اردوى سلطان محمد خدابندهء صفوى قرار داشت ، و چون فرزند وى شاهعباس اول از خراسان به قزوين آمد ، همراه امراى ذو القدر و افشار بسير كاشان و قم رفت ، و از آنجا باردوى شاهى پيوست ، پس با يكى از امرا كه دوستى قديم داشت از راه اصفهان به شيراز بازگشت و مدت پنج سال ديگر در آنجا بسر برد .
در سال هزار هجرى به اصفهان رفت ، و در آن سال شاهعباس پس از شكست سپاه اوزبكيه بفتح و فيروزى به اصفهان آمد ، و تمام شهر چراغان بود . شبى شاه در ميدان هارون ولايت عصا در دست بر سر پاى ايستاده تماشاى چراغان مىكرد ، و تقى الدّين اوحدى يك رباعى دربارهء چراغان ببديهه گفت و بعرض رسانيد . شاه خيلى شكفته شد و فرمود تا همهء شعرا با يك رباعى طبعآزمايى كرده بعرض برسانند تا گفتهء هريك بهتر باشد از انعام و اكرام شاهانه بهرهمند گردد . جميع شعرا درين كار شركت جستند اما شعر هيچيك پسند خاطر شاه نيفتاد مگر همان رباعى نخستين كه تقى الدّين اوحدى سروده بود و آن اينست :
ميدان صفاهان كه ز ماه و پروين * صد داغ نهاده بر دل چرخ برين
نى گشته چراغان ، كه پى سجدهء شاه * افتاده كواكباند بر روى زمين
بعد از آن با اردوى شاهى از اصفهان به قزوين رفت . و در آنجا با شعرا و امرا بسر مىبرد ، تا آنكه شانى تكلو را شاهعباس بسبب شعرى كه گفته بود و اين بيت از آنجاست :
اگر دشمن كشد ساغر و گر دوست * بطاق ابروى مردانهء اوست
هامش
( 1 ) - ر ك : عرفات ، ترجمهء طرحى شيرازى ، برگ 426 و نيز ترجمهء شرف الدّين غيرتى شيرازى ، برگ 526 - 527 .