گويند كه دلدار برد درد سر ما * باور نكنم تا كه نيايد ببر ما
آتشكدهء عشق بتانست دل من * پرهيز كه برقى نجهد از شرر ما
من محو تجلى سراپاى نگارم * آيينه نياريد بپيش نظر ما
* * *
بوصلى زنده گردان كشتهء شبهاى هجران را * امير الملك والاجاه صدّيق الحسن خان را ؟ !
* * *
دلبر من كه همه خوبى عالم دارد * اينقدر هست كه آيين وفا كم دارد
كاش جانى ز سر نو به من مرده دهد * نازنينى كه دم عيسى مريم دارد
* * *
تا صبح مرا ديده به راه قدمت بود * از حال شب هجر من زار چه پرسى
* * *
خواهم كه شوم باد و ز گل بوى تو دزدم * گلچين شوم از سنبل تر موى تو دزدم
وفاتش بسال 1307 هجرى واقع شده است ، رك : تذكرهء علماى هند ، ص 94 - 95 » .