تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 710

مساهمون:

ص٧١٠
همسايه شنيد ناله‌ام گفت * خاقانى را دگر شب آمد
« انتهى »

ترجمهء مؤلف :

آزاد مىنويسد : « بىخبر - مير عظمت اللّه بلگرامى ، خلف الصّدق سيد العارفين مير سيد لطف اللّه بلگرامى قدّس اللّه اسرارهما ، گلهاى مناقب و الا از چمن اول بايد چيد ، و روايحى كه مشام ملأ اعلى را معطر سازد بايد شنيد . مير بىنظير از عرفاى شعراست ، و از صوفيهء صاحب لسان ، و در وادى حقايق و معارف ممتاز زمان ، طرز كلامش به نمكينى اداى خوبان ، و انداز بيانش به دل‌نشينى عشوهء محبوبان ، نكهت خلقش سرمايهء ختن‌ها ، و رنگينى صحبتش سازوبرگ چمنها ، خاص و عام راغب مجلس خاص بودند ، و در خور استعداد طرفى مىبستند . بىخبر تخلص بجا مىكرد كه باخبر بىخبر بود ، و بر قول حضرت لسان الغيب عمل مىفرمود كه :
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
در سنهء اربع و ثلاثين و مائة و الف ( 1134 ) مير و فقير از بلگرام تا شاه‌جهان‌آباد هم‌سفر بوديم ، و چون كواكب سيّار بشركت گردون راه پيموديم ، تمام راه بحظّ دلخواه گذشت ، اين‌چنين سفر بمراتب بر حضر رجحان دارد . روزى نقل فرمود كه هرگاه اين مطلع از من سرزد :
از صف مژگان خونريزش نگاه آيد برون * چون سوار يكّه‌تازى كز سپاه آيد برون
شخصى كه خود را شاعر مىگرفت ، مطلعى در جواب انشا كرد ، چون مطلع او از معنى معرا بود ، ياران گفتند كه لطف مطلع بىخبر خود ظاهرست ، امّا لطف مطلع شما مفهوم نمىشود ، جواب داد كه هنوز لطف گذاشتن باقيست . مير خط شكسته بسيار نادر و دلپذير مىنوشت ، و در موسيقى هم فهم رسايى