بشوق وصل تو عمرى زدم در تقوى * تو يار دردكشان بودهيى و من غافل
* * *
از سينهء ريش ، هرچه خواهى بردار * زينجا كم و بيش ، هرچه خواهى بردار
جان و دل و صبر ، از توام نيست دريغ * غير از غم خويش ، هرچه خواهى بردار »
( از مجموع 29 بيت انتخاب شد ) .
« مردم ديده ، ص 98 - 105 »
آزاد بلگرامى دربارهء معشوقهاش مىنويسد : « چون افاغنه بر اصفهان مسلّط شدند ، كريمداد غلام محمود خان خديجه سلطان را به نكاح خود درآورد . آخر مردم شاهطهماسب كريمداد را كشتند . بعد از آن نادر شاه او را بىنكاح در تصرف داشت ، و بعد از چندى نادر شاه او را در سلك ازدواج نجف قلى بيگ حاكم يزد پسر عمّ خديجه سلطان كشيد . چون نادر شاه فوت كرد ، مردم يزد نجفقلى بيگ را كشتند . پس از آن صالح خان قاتل نادر شاه با خديجه سلطان عقد نكاح بست . انجام كار ، صالح خان را كريم خان زند بقتل رسانيد . سپس ميرزا احمد وزير اصفهان او را در حبالهء نكاح خود آورد ، و ميرزا احمد هم بر دست كريم خان كشته شد . بعد قتل ميرزا احمد خديجه سلطان ارادهء هند كرد ، و روانهء كربلاى معلّى شد ، كه از آنجا به بصره رود ، و از راه دريا خود را به هند پيش واله رساند . اجل فرصت نداد ، در عرض راه در بلدهء كرمانشاهان وفات يافت ، نعش او را به كربلاى معلّى برده دفن ساختند . . . هنگامى كه مشار اليها در نكاح ميرزا احمد بود ، [ واله ] ميرزا شريف نامى را بولايت فرستاد كه خديجه سلطان را به هند آورد ، او بولايت رفته از ترس ميرزا احمد وجه آمدن خود اصلا بر زبان نياورد .
آزاد بلگرامى درينجا لطيفهيى به كار برده و گويد : « واله اشعار بسيار در فراق گفته ، و برخى را داخل رياض الشعراء نموده ، و در ترجمهء خديجه سلطان مثنوى طولانى