تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
جاهلان را نيست آگاهى ز حال خويشتن * خفته دايم خويش را بيدار مىبيند بخواب
* * *
چو شمع قصّهء شوقم به انتها نرسيد * دميد صبح و مرا با تو گفتگو باقيست
* * *
گشود چون سر غم‌نامه‌ام بقاصد گفت * برو بگو كه بميرد ز غم ، جواب اينست
* * *
آمد بپرسش من و ننشسته باز رفت * اى من هلاك آنكه بدين خشم و ناز رفت كوتاه شد فسانهء عمر دراز خضر * هرجا حديث آن سر زلف دراز رفت
* * *
قاصد ار گريد چنين بر روز من * نامه‌ام در راه مىگردد سفيد
* * *
نه هركه بنده شود خدمتى كند بسزا * نه هركه خواجه شود بنده‌پرورى داند
* * *
خود مگر رنجه كنى دست نگارين ، ور نه * سرما را كه بفتراك تو برمىبندد ؟
* * *