بههرحال پس از رحلت پدر نامورم سفرى از بهر برقرارى مرسومش بنام بازماندگان بدار الخلافهء طهران رفتم ، و پس از سالى به وطن بازآمدم ، و بمناسبت وضع زمان و ضرورت حال سالى پنج در تلگرافخانهء كرمانشاهان مجانى و بلا عوض به خدمت و حفظ حساب اين مركز از خطا و خلل مشغول بودم ، ازآنپس بكنج انزوا و قناعت درخزيدم ، و با علل و امراض جسمانى و آلام و اسقام روحانى دست در آغوش گشتم ، فحمد اللّه و المنّ له تا امروز كه سنين عمر به پنجاه و اند سال رسيده زلّهيى بىزلّت خوردهام و جامهيى بىمنت پوشيدهام .
خون خوردم و نخوردم نان خسان * جان كندم و نكندم لبس فخار
اكنون كه نيروى هيچ كارم بنمانده و از تطاول و رنجهاى گوناگون قواى جسمانيم بكاسته و بانگ رحيل بلندتر بخاسته و گرد پيريم بر سر و روى بنشسته ، سپهر با من كوس مبارزت همىكوبد و علم مكاوحت همىجنباند .
اما اثرى كه ازين عبد قليل المآثر بمانده كتاب ديباى خسروى است كه در ترجمت دويست و بيست تن از شعراى نامدار عرب از جاهليين و مخضرمين و اسلاميين و برخى از اشعار آنان بنگاشتهام ، با وقايع تاريخيه از ايام عرب و غيره كه با حال و اشعار آن گروه مناسب افتاده و يكنيمه از آن تكميل يافته و نيم ديگر بواسطهء فراهم نبودن كتبى كه از لوازم آن كارست ناتمام بمانده و از خداوند توفيق اتمام آن كتاب كثير الفائده را مسألت مىنمايم .
ديگر رسالهيى در شرح زحافات و علل عروضيه كه مبتديان را بسى مفيدست .
ديگر ترجمهء داستان عذراء قريش است كه صاحب جريدهء الهلال در نمرههاى سال هشتم آن جريده به طرز رمانهاى قصهپردازان اروپايى ساخته و طبع كرده است » انتهى .
در همان سالى كه اين شرح حال را نوشته علاء الدوله از حكومت كرمانشاه معزول و بحكومت شيراز منصوب گرديد و خسروى را كه در كرمانشاه رئيس دار الانشاء ايالتى بود با خود به فارس برد . بىطمعى و نوعپرستى و دستگيرى ازپاافتادگان خسروى را