تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
يك‌چند نيز هواى صحبت ارباب اذواق و مواجيدم بسر افتاد و درك صحبت اصحاب تفريد و تجريدم آرزو گشت ، صحبت اهل حال را بارباب قيل و قال ترجيح بنهادم و اوراق پريشان پرملال را پاك بشستم ، چون دانستم كه علم عشق در دفتر نگنجد و راه نجات از اندوختن آن ترهات بدست نيايد ، و جز به خدمت صاحبدلان معرفت نفس حاصل نشود ، پس مدتى پى مردان گرفتم ، اما افسوس كه مردم نشدم ، و روزى چند چالاك‌وار در آن راه بدويدم ، دريغ كه بمأمنى نرسيدم ، همين‌قدر معلوم گشت كه اين وادى پرآفت نه آن بيابانست كه بقدم چون من سست‌پايى بپايان آيد ، و اين بحر پرمخافت نه آن درياست كه مانند من از آشنا و بيگانه تواند گذشت ، خاصه ازآن‌پس كه پايبند عيال و اولاد گشتم ، و بعد از رحلت پدر كفيل پرستارى گروهى آمدم ، كمندهاى علايق چون مارپيچانم به گردن اندر افتاد ، و واردات نوايب و بوائق چون شير ژيان بشكريدنم دندان بنمود ، نفس پرتلبيس باضطراب آمد و بمصداق الشيطان يعدكم الفقر باندرز و انذارم زبان بگشود ، كه ترا اندرين بازار جز زيان چه سودست كه جيب و كيسه از نقد صبر و توكل تهى دارى و اين پيكارت بچه‌كار آيد ، كه سرو برت از درع و خود همت و تحمل عارى باشد .
تو كه بر جامه دست مىپيچى * سوى اين اژدها مرو زنهار
* * *
عشق را قلعه منيعست و بلا بارد از آن * فتح آن گر طلبى سينه سپر بايد كرد سر به كف مىنهد آن‌كس كه كند غوص گهر * ترك سر چون نكنى ترك گهر بايد كرد گر ترا سود بكارست ببازار غمش * از همه سود و زيان صرف‌نظر بايد كرد
من نيز چون بديدم كه درين دكه گردران را با گردن فروشند ، از گروه مشتريان پاى واپس كشيدم و چون خويش را مرد آن ميدان نديدم ، جامهء زنان بپوشيدم و العود احمدگويان بازگشتم ، و از غنيمت باياب راضى آمدم ، و پاى ادب بدامن در آوردم ، و بيش گرد رعنائى و فضول برنيامدم همىدون .
نه در مسجد گذارندم كه رندى * نه در ميخانه كاين خمار خامست