جهان را بدرود گفت ، شاهزادهيى بود عزيز و محترم ، با متانت و مناعت ، در انظار خلق مكرم ، و طرف ثقت و اعتماد ، و در طريق حقيقت و معرفت ثابتقدم ، هيچگاه گرد كذب و افترا و بدخواهى از بهر بندگان خدا نگشت ، و دامن عفت و سلامت را بلوث مشاغل و مناصب دنيوى آلوده نساخت ، و حشمت و عزت خويش را بقناعت و استغنا محفوظ بداشت ، در فهم و فراست و كياست و اصابت راى و درستى انديشه آيتى بود ، با آنكه بواسطهء نداشتن پدر و مربى و مرغّبى بر سر ، تحصيل علوم عربيّه نفرموده بود ، از آن قريحت و جربزت خداداد چنان درست سخن گفتى و نگاشتى كه بر بىخبر باهل علم مشتبه آمدى و از اين راه كه از حركات اواخر كلمات و كما هى اشتقاقات عاجز بود ، پيوسته اظهار ندامت و افسوس مىنمود ، و ازين روى در تربيت فرزندان و تحريض آنان بآموختن مقدمات عربيت جدى بليغ داشت ، و با آنكه در اين شهر وجود اهل فضل و ادب منزلت بو بكر سبزوار داشت و كتب اين كار درخت كبريت احمر ، بدانقدر كه ممكن و مقدور بوده در تربيت آنان و اجبار به تحصيل علوم سعى موفور مىفرمود ، و از اهمال و غفلت و تن آسانى و عطلت و مجالست بيكاران و معاشرت اهل هوا و هوس آنها را منع شديد مىنمود .
بههرحال من بنده سالى چند در زير سايهء آن مرحوم به تحصيل علوم عربيّه و ادبيّه از نحو و صرف و منطق و معانى و بعضى رياضيات و حكم و اصولين و غيره باندازهيى كه درين شهر امكان داشت بسر بردم ، و چون از آغاز سن تميزم طبع بسخن منظوم مايل بود ، گاه بيتى يا دو بيت از آن سر برمىزد ، و پدرم از آن كار منع مىفرمود و مىگفت شعر سست و سبك سرودن خود عيب و نقص است ، و سخته و نيكويش نيز در اين عهد هنرى نباشد ، تا آنكه اديب فاضل نحرير استاد المعاصرين حسينقلى خان سلطانى كلهر رحمة - اللّه عليه كه با منش دوستى و يگانگى بود ، روانى طبع مرا بديد و به گفتن شعرم ترغيب نمود ، با آنكه در سالف زمان محمدصادق خان شيخوند نيز در اين شهر خسروى تخلص مىنموده ، اين تخلص را از بهر من بپسنديد و اختيار كرد ، هرچند شاعريم پيشه و انديشه نبوده ليكن گاه بنظم غزل و قصيده خاطر را مشغول مىنمودم .
تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 37
مساهمون: أحمد گلچين معانى
ص٣٧