در عشق تو بىتاب و توانم چه توان كرد * دورى ز تو كردن نتوانم چه توان كرد
گفت آنچه توان گفت برويم چه توان گفت * كرد آنچه توان كرد بجانم چه توان كرد
كردم دل و دين صرف و خريدم غم و اندوه * سوداگر بازار زيانم چه توان كرد
در نالهء من رنگى و بويى ز فرح نيست * من بلبل ايام خزانم چه توان كرد
گفتم كه توان كرد نقى شرح غم دل * حيرت كه شود بند زبانم چه توان كرد
* * *
خيز و ديگر منشين ، فتنه مينگيز و برو * خويش را مىكشم از دست تو ، برخيز و برو
شعلهء آتش ديوانگيم گشته بلند * خود ازين آتش جانسوز بپرهيز و برو
تا دگر بوى محبت بمشامم نرسد * مگشا سر سخنان گلهآميز و برو
پرحديث گلهآميز مياور بميان * مكن اى شمع دگر آتش ما تيز و برو
نقى اين گريه كزو دامن و چشم تو پرست * پيش آن ماه بيكباره فروريز و برو
* * *
اى نازنين تو خود گل پژمرده بودهيى * ما را گمان اينكه تو در پرده بودهيى
دى مست بود غير و به من هرچه خواست گفت * با او چه بادههاى نهان خورده بودهيى