از اشعار فارسى اوست
آزاد گرچه دام علائق گسسته است * باشد غلام ، شاه ولايت پناه را
* * *
مريض را غم بالاتر از مرض اينست * كه صبح صورت نحس طبيب بايد ديد
* * *
زن بود در زبان هندى نار * و قنا ربّنا عذاب النّار
* * *
گر نور سينه نيست ، چه حاصل ز نور چشم * بىشمع خانه خاك بسر ماه بام را
* * *
خانهها سوختى و اين مردم * خانهآباد گفتهاند ترا
* * *
ناله كردم تا به گوش او رسد ، نشنيد و رفت * گريه كردم تا بداد من رسد ، خنديد و رفت
* * *
دل ستمزده اكنون بداد خويش رسيد * كه شانه از سر گيسوى او بريش رسيد
* * *
من از حلاوت دشنام يار دانستم * كه نام تلخى رنجش چرا بود شكراب
* * *