هر سنگ كز جفاى تو بر سينه كوفتم * آهى برون ز سينه شد آن سنگ آب كرد
هر تير ناوكى كه جهيد از كمان ناز * ابروى او اشاره بجان خراب كرد
* * *
شيشه و پيمانه و ساقى يكى بود ، ازچهرو * قسمت ما خالى و از ديگران لبريز بود
* * *
چند از بىتابى دل پرسى اى تابنده زلف * از خيال سنبل پرتابت او بىتاب شد
* * *
دل چسان از پى لعل لب جانان نرود * درد دارد ، چه كند كز پى درمان نرود
* * *
نمىدانم چه در پيمانه كردند * كه از يك جرعهام ديوانه كردند
نماز و روزهء سى روزه را خلق * به جامى رهن در ميخانه كردند
شمار سبحه را از كف نهادند * حديث طرهء جانانه كردند
خراب آخر چسان اطفال رومى * به بام و برزنت افسانه كردند
* * *
افتاده ز موى تو برويت شكنى خوش * و اندر شكنش جاى دل همچو منى خوش
مرغولهء زلفست بران صفحهء عارض * يا سنبل تر ريخته بريا سمنى خوش