محو رخ يار شد ، مهر درخشان صبح * اين گل ديگر شكفت ، در چمنستان صبح
* * *
بس جلوههاى رنگين دارد كف غبارم * از دامن كه يا رب بر باد رفته باشد
* * *
خط بر لب نوشين تو بىوجه نباشد * هرجا كه بود تنگ شكر جوش مگس شد
شاعر اعتراض نمود كه در مصراع ثانى لفظ شد بجاى شود واقع گشته ، چگونه درست باشد ؟ بينش جواب داد كه : اذا وقع الماضى فى محل الشرط و الدعاء يكون معناه مستقبلا چنانچه سعدى فرمايد :
گر يكى زين چهار شد غالب * جان شيرين برآيد از قالب
حكمين ( - واقف و قدرت ) جوابش پسنديدند .
بينش
پاى تو بگنج آمده بينش ز خموشى * غواص گهرياب نه بىپاس نفس شد
خالص اعتراض نمود كه پاس بمعنى نگهبانيست ، و درينجا بمعنى ضبط آمده ، سندش ضرور ، بينش اين بيت عرفى آورد :
اى آنكه بهنگام ستايشگرى تو * صوفى شمرد عيب ، نگهبانى دم را
بينش
از روى خود نقاب چو آن مهجبين كشد * در دم مسيح را ز فلك بر زمين كشد
* * *
چون شوى بىنقاب بر رخ شمع * پر پروانه دست رد باشد
* * *
صبر از دل ، دل ز من ، من از ديارم جدا * كس مبادا در جهان چون من پريشان روزگار
گفتم كه اگر بجاى يارم لفظ دلبر باشد نظر بالفاظ سابقه مناسبترست ، همهء ياران پسنديدند و بينش تسليم نمود .