و ايجاز و اطناب يد بيضا ظاهر كند ، در قصايد و غزليات و رباعيات و مسمط و معما و اشعار مصنوعه و اشعار عربى نهايت تسلط را دارد ، با آنكه فن او حكمت و علوم رياضى و فقه و اصولست ، چنان كه اشاره به اين معنى شد . شاعر ديگر در علم حساب و سياق ايشان بنظم آورده :
در علم حساب عاملى باقى نيست * ز انها كه بدند كاملى باقى نيست
حقا كه بجز حضرت فانى امروز * در فن حساب فاضلى باقى نيست
در بدايت كار تخلص آن بزرگوار بملاحظهء تجرد و گسيختگى از دنيا فانى بود ، روزى چند تن از سران دولت مثل جناب جلالتمآب مجد الملك و حضرت لسان الملك متخلص به سپهر كه هر دو در فضيلت يكتا و انديشه در كنه كمالاتشان بىدست و پاست ، بديدن والدشان امين السفرا قدمى رنجه داشته بودند ، صحبت اشعار آن عالم ربّانى بميان مىآيد ، پس از تحسين بسيار و تمجيد بيشمار ، جناب مجد الملك مىفرمايد كه بايد بتغيير اين تخلص كوشيد ، نسبت چنين وجود را بفنا نبايد داد ، جناب لسان الملك تخلص را به دانش قرار دادند ، فورا اين لطيفه را جناب دانشمآب بر زبان آوردند :
الاسماء تنزل من السّماء . همگى به اين لطيفه تحسين كردند ، خصوصا خود حضرت لسان - الملك كه تخلصشان سپهرست ، باى حال گويا پدر بزرگوار اين پسر نامدار را بقربان و قران و نماز و نياز از خدا خواسته كه چنين نعمتى به او عطا شده كه در ليل و نهار و زمستان و بهار با علما و حكما در مذاكرهء علمى است ، اگر در مقام استفاده است ظن را بيقين و روايت را بدرايت مىرساند ، اگر مشغول افاده است ، بالمرّه ازالهء شكوك و اوهام از خاص و عام مىنمايد ، با آنكه اسباب معاش اگر هر قدر باشد ، بنىآدم باز خود را از تلاش معاف نمىدارد ، اين بزرگوار تا اكنون پا بخانهء اولياء دولت نگذاشته ، و چشم طمع از احدى نداشته ، بخلاف اين ادبا و شعرا كه بقندى بندند و بخروسى خرسند ، گاهى خمّار خاسرى را عمّار ياسرى كنند ، گاهى عباسى را حاتم و كناسى را رستم نمايند ،