گرش بينى و دست از ترنج بشناسى * روا بود كه ملامت كنى زليخا را
در نگارش منشآت هم از قبيل احكام و ارقام ديوانى و نامهجات سلطانى و رقعهجات دوستان ، تحريراتش نايب مناب گلستان بلفظ اندك و معانى بسيار ، رامش روح و مايهء فتوحست ، بعبارات خوش و الفاظ دلكش داد فصاحت و بلاغت دهد ، چون خيال را بغواصى و خامه را برقّاصى درآورد ، حيرت عقول گردد ، طور و طرز قدما و اسلوب و وضع زمان ما همگى او را آماده و مهيّا ، هيچكس را زهره و بهرهء آن نيست كه بجواب رقيمهجاتش پردازد ، يا كمال خويش را ظاهر سازد ، بلى عزت تيماج در همدان است ، و لذت تتماج در بيابان ، اينجا بساط سليمان است و سماط سلطان ، بايد پياده شد و ساده نگاشت ، و خودستايى را كنار گذاشت .
خموش باش به روشندلان چو بنشينى * كه شهر آينه جاى نفس كشيدن نيست
در رقعهجات مصنوع از قبيل بىنقطه و معجمه و رموز و ساير صنايع چه در عربى و چه در فارسى دستى در مشرق و دستى در مغرب دارد ، با اين همه فضائل و آراستگى در كلّ علوم و اقسام خط و وفور صنايع و بدائع هيچوقت دعوى فضل و كمال نكرده ، و اظهار وجود و نمود ننموده ، كارش با همم عاليه است نه با رمم باليه ، حرفش با سفينهء اشعارست نه با دفينهء دينار ، گفتگويش از احاديث مصطفوى است ، و جستجويش از مواريث مرتضوى ، هميشه در خيال زيادت صلاح اعمالست و آراستگى افعال ، آزار هيچ دلى نجويد ، و راه خلاف كسى نپويد ، خود را خاك و خاكى خواند ، تكبر و جبروت را مختص خدا داند ، اينست آنچه ما ديديم و از ديگران نيز شنيديم ، و السلام ، فى شهر رمضان المبارك 1295 ق » .
« مدينة الادب ، ج 1 ص 954 - 971 »
شرح حال مؤلف را در جايى نديدم ، عبرت هم در كتاب خود مذكور نداشته است .