شدم بعشق تو مشهور و نيستم خوشحال * كه هركه ديد مرا ، آورد ترا به خيال
* * *
آنكه نازكتر بود از گل رخ نيكوى او * مىشود گرم عرق چون گرم بينم سوى او
چون بكويش كشته خواهم شد ، خوشم كز بىكسى * كشته بگذارند شايد يك شبم در كوى او
* * *
نگويمت كه به من نيك باش و بد با غير * همين بسست كه نيك از بد امتياز كنى
* * *
از طفل سرشكم روش سروقدان پرس * كو در پى اين طايفه بسيار دويدست
اى حيدرى آن زلف چرا شيفته رنگست * گر آه تو سررشته بدانجا نكشيدست
* * *
از تماشاى تو ديگر بسوى خانه نرفت * هركه آمد بتمناى تو از خانه برون
وه كه يار دگرانى و من از سادهدلى * مىكنم شاد دل خويش كه يارى دارم »
« خاتمهء خلاصة الاشعار »
آذر مىنويسد : « حيدرى گويند صاحب ديوانست ، اما ديوانش ملاحظه نشد ، و به علت عظم بينى مشهور به بينى گشته ، اين چند شعر از او به نظر رسيده و در اين كتاب ثبت شد :
به خدمت تو چنان راغبند آدميان * كه دستبسته ز ارحام مىرسند اطفال
و له
چون بكويش كشته خواهم شد خوشم كز بىكسى * كشته بگذارند شايد يك شبم در كوى او
و له
نگويمت كه به من نيك باش و بد با غير * همين بسست كه نيك از بد امتياز كنى »
« آتشكده ذيل سبزوار »