خود گفت كه : « هبة اللّه بن احمد نيايم با همه ثروتى كه داشت در اشعارش لفظ عدم ( عدم بر وزن قفل به معنى نادارى است ) را بسيار به كار برد و از نادارى شكايت كرد و به روزگار تاختن برد و شايد از آن روى او را عديم لقب دادند و هرگاه اين سخن درست نباشد هيچ ندانم لقب عديم از چه روى بر نياى ما داده شده است » .
عذار :
بر وزن كنار به معنى بناگوش نام عذار ابن خرقاء يشكرى است در شمار محدّثان اماميّه و بعضى نام او را عذافر نوشتهاند .
عذافر :
با ضمّ اوّل و فتح ذال نقطهدار بر وزن مشاور به معنى شير نيز شتر نيرومند نام عذافر بن عيسى خزاعى كوفى است در شمار محدّثان خاصّه .
عذرى :
منسوب است به عذره بر وزن عمده پدر قبيلهاى در عرب يمن و از اين قبيله است ابو عمرو جميل بن عبد اللّه بن معمر عذرى در شمار شاعران نامور كه با بثينه « 1 » عشق ورزيد چندانكه از مشاهير عشّاق عرب گرديد و جميل در خردسالى ، بثينه را دوست داشت و هر دو از يك قبيله بودند و در يك سرزمين بزرگ شدند و عشق با هر دو نشو و نما كرد تا آنگاه كه جميل بر آن شد كه بثينه را خطبه كند و به زنى گيرد ، كسان بثينه تن زير بار ندادند و جميل از معشوقهء خود بر كنار شد و طبعش به نظم اشعار عاشقانه پرداخت و اشعارش بر سر زبانها افتاد و هم در پوشيدگى بثينه را ديد و از ديدارش طرفى بست و در اينباره گفت :
و لو ان الفادون بثينة كلهم * غيارى و كلّ مزمعون على قتلى
لحاولتها اما نهارا مجاهرا * و اما سرى ليل و لو قطعوا رجلى
و ازآنپس كه نزديكان بثينه از آن آگاه شدند بر آن شدند كه به جميل گزندى رسانند و بثينه جميل را بياگاهانيد و جميل بستگان بثينه را هجو كرد و نكوهيد و نكوهيدگان شكايت نزد مروان بن حكم كه والى مدينه بود بردند و مروان با خدا پيمان بست كه زبان او را بيرون آرد و جميل بگريخت و در آن باره گفت :
اتانى عن مروان بالغيب انه * مقيد دمى او قاطع من لسانيا
ففى العيس منجاة و فى الأرض مذهب * إذا نحن رفعنا لهن المثانيا
و دور از وطن بزيست تا مروان معزول گرديد و به جايگاه خود بازگشت و از نظم عاشقانه اوست :
عقلت الهوى منها وليدا و لم يزل * إلى اليوم ينمى حبها و يزيد
و افنيت عمرى بانتظار نوالها * فابليت ذاك الدهر و هو جديد
فلا انا مردود بما جئت طالبا * و لا حبها فيما يبيد يبيد
و هم از نظم بسيار دلپذير اوست :
هامش
( 1 ) - بثينه : بر وزن زبيده دختر اسود عذرى است و وقتى خبر مرگ جميل را شنيد به شدّت گريست چندانكه از هوش رفت و گفت :و ان سلوى عن جميل لساعة * من الدهر ما جاءت و لا حان حينها
سواء علينا يا جميل بن معمر * إذا متّ باساء الحياة و لينها( مؤلّف ) .