حماد بن زبرقان دوستى گرمى داشت و بسيار باهم به صحبت پرداختند و هر سه را به زندقه نسبت دادند و گويا ازاينروى كه حماد نيز در اظهار عقيدت خود بىپروا بود به زنديق بودن منسوب گشت و در نكوهش ناصح نادان گفته است :
فاقسمت لو اصبحت فى قبضة الهوى * لا قصرت عن لومى و اطنبت فى عذرى
و لكن بلائى منك انّك ناصح * و انّك لا تدرى بانّك لا تدرى
در سال 181 در بصره از دنيا رفت .
عجره :
بر وزن حجره نام پدر كعب بن عجره است از اصحاب امام علىّ بن ابى طالب عليهما السّلام و نيز نام پدر تيرهاى است در عرب .
عجلان :
بر وزن درمان به معنى شتابكار از اعلام است و نام جمعى از صحابه و محدّثان و ابن عجلان كنيت عبد اللّه بن عجلان نهدى است در شمار شاعران جاهلى و هم از عشّاق مشهور عرب كه با هند عشق ورزيد و گويند در آخرين روز دلباختگى خود بايستاد و اين شعر خواند :
الا ان هندا اصبحت لك محرما * و اصبحت من ادنى حموتها حما
و اصبحت كالمقمور جفن سلاحه * يقلب بالكفين قوسا و اسما
و آن شعر را با بانگ هرچه بلندتر خواند و جان داد و دربارهء جان دادنش در راه عشق بعضى از شعرا گفته است :
فان مت من الحبّ * فقد مات ابن عجلان
عجلانى : با ضبط پيش منسوب است به عجلان بن عبد اللّه بن ربيعة بن عامر بن صعصعه پدر تيرهاى در قبيلهء بنى عامر و از اين تيره است انس ابن ثابت بن مالك عجلانى صحابى و ابو الجود قاسم بن محمّد بن رمضان عجلانى بصرى در شمار اديبان و نحويان و معاصر ابن جنّى و صاحب كتاب المختصر و كتاب المقصور و الممدود و كتاب الفرق و كتاب المذكّر و مؤنّث .
عجلى :
منسوب است به عجل بر وزن طفل به معنى گوساله و آن نام عجل بن لحيم است پدر تيرهاى در قبيلهء بكر بن وائل و ابو دلف قاسم بن عيسى عجلى دهشكار و دلير مشهور كه ترجمتش در دلف گذشت به دو منسوب است . نيز محمّد بن احمد بن ادريس عجلى حلّى در شمار اعلام علماى اماميّه و صاحب كتاب السرائر و كتاب تعليق البيان و متوفّى 598 و ابو الخير عاصم بن حسين بن محمّد عجلى نيز در شمار فقيهان و اديبان و شاعران اماميّه و صاحب كتاب التمثيل و ابو النجم فضل بن قدامه عجلى در شمار شاعران رجز سرا و معاصر با عجّاج و ارجوزهء او بدين مطلع : « الحمد للّه الوهوب المجزل » از بهترين اراجيز عرب است و همان است كه وقتى آن را بر هشام بن عبد الملك خليفهء اموى خواند هشام از فرط شادى كف زد تا آنگاه كه ابو النجم به وصف آفتاب رسيد و گفت :
حتّى إذا الشمس جلاها المجتلى * بين سماطى شفق مرعبل
صغواء قد كادت و لما تفعل * فهى على الافق كعين الاحول
بخت از او روى گردانيد چه هشام احول بود و از شنيدن لفظ احول برآشفت و فرمان كرد تا مشتى چند بر سر و گردنش كوفتند و او را از مجلس بيرون كردند . و هم نوشتند كه عجاج حالى كه