تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
مبرّد پيش من نيست . فرستاده گفت : به ما گفته‌اند كه در خانهء تو است . گفت : اگر سخن مرا باور ندارى به خانه درآ و به جستجو پرداز . فرستاده به درون خانه رفت و تمام خانه را كاوش كرد و مبرّد را نيافت و به مزبله به‌هيچ‌وجه التفات نكرد و از خانه بيرون رفت . ابو حاتم شروع به كف زدن كرد و بانگ برداشت : مبرّد ! مبرّد ! و بانگ او را مردم شنيدند و مبرّد بر من ماند » . و بعضى برآنند كه آن لقب را استادش ابو عثمان مازنى به او داد . سيوطى در بغية الوعاة گفته كه : « چون مازنى كتاب الف و اللام را تصنيف كرد مبرّد از دقايق و مشكلات آن پرسيد و مازنى جوابهاى نيكو به او داد سپس به او گفت : « قم فانت المبرّد به كسر راء ؛ يعنى برخيز كه تو مبرّدى ؛ ( يعنى اثبات‌كنندهء حقّى ) » . و كوفيّون آن را مبرّد با فتح راء خواندند و اين توجيه به دل نمىچسبد .

مبرمان :

وزان قهرمان لقب ابو بكر محمّد ابن علىّ بن اسماعيل عسكرى است از اعلام نحويان و شاگرد مبرّد و زجّاج و استاد سيرافى و ابو على فارسى و صاحب تصانيف ، از جمله : شرح كتاب سيبويه ( ناتمام ) و شرح شواهد سيبويه و كتاب المجموع على العلل و كتاب التلقين در نحو و شرح كتاب اخفش و غير اين‌ها و با همهء علمى كه داشت رفتارش ستوده و كردارش با مردم پسنديده نبود و دراين‌باره يكى از معاصرينش در هجو او گفت :
صداع من كلامك يعترينا * و ما فيه لمستمع بيان مكابرة و مخرقة و بهت * لقد ابرمتنا يا مبرمان
و تا يك‌صد دينار از كسى نمىگرفت كتاب سيبويه را به او درس نمىداد . ابو هاشم جبائى براى تعليم كتاب سيبويه نزد او رفت ، مبرمان به او گفت : « قرارداد را مىدانى ؟ » . گفت : « بلى امّا براى پرداختن آن مبلغ مهلتى به من ده و من به رسم امانت چيزى در نزد تو مىنهم كه چندين برابر آن مبلغ بيرزد تا آنگاه كه پول برسد و آن را به تو دهم و امانتم را باز برم » . مبرمان پذيرفت ابو هاشم ، زنبيلى « 1 » را كه در ميان آن پارچهء چرمين پيچيده و آن را از سنگريزه و سنگ پر كرده و در آن را قفل كرده بود نزد مبرمان برد ، مبرمان را سنگينى و هم روپوش جالب آن مطمئن ساخت و شك نكرد كه محتوى آن چندين برابر يك‌صد دينار ارزش دارد و كتاب سيبويه را به او درس داد و پس از پايان كتاب مطالبهء يك‌صد دينار را كرد . ابو هشام گفت : « غلامت را بفرست تا با او بفرستم » . غلام با او رفت و ابو هاشم چون به درون خانهء خود شد نامه‌اى به مبرمان نوشت كه چون پول براى من نرسيده و از سفر كردن ناگزيرم ، زنبيل و محتوى آن را به تو بخشيدم و اين نامهء من سند آن باشد و همان ساعت به بصره و ازآنجا به بغداد رفت . مبرمان وقتى نامه را ديد گفت زنبيل را بياوريد و چون قفل آن را برداشت ديد چيزى جز سنگ در آن نيست ! مبرمان در سال 345 درگذشت .
هامش
( 1 ) - عبارت عربى زنفيلحه است و آن معرّب زنبيل است و زنبيل ظرفى است كه از حصير بافند و دسته بر آن نهند و در آن گوشت و برنج و چيزهاى ديگر گذارند و از جايى به جايى برند ( مؤلّف ) .