ابو عمرو عبد الوهّاب بن عبد الرحمن بن محمّد سليمان سلمى مايقى از مشايخ طريقت و از مريدان ابو على دقّاق و صاحب آثارى در نظم و نثر به فارسى .
مايمرغى :
منسوب است به مايمرغ بر وزن كاسه پشت و با هاى مختفى و آن نام چندين موضع است ، از جمله : قريهاى است از قراى بخارا و از اين قريه است ابو نصر احمد بن علىّ بن حسين بن علىّ مايمرغى در شمار مقرئان و محدّثان و متوفّى 403 .
و از جمله : قريهاى است در ناحيت سمرقند و ازآنجاست ابو العبّاس فضل بن نصر مايمرغى در طبقهء اهل حديث .
مايينى :
منسوب است به مايين وزان شاهين و آن قريهاى است در نواحى شيراز و از آن قريه است ابو القاسم فارس بن حسين بن شهريار مايينى در شمار محدّثان و متوفّى 475 .
مباركى :
منسوب است به مبارك وزان منابر و آن نام چندين موضع است ، از جمله : قريهاى است ميان واسط و فم الصلح و از اين قريه است ابو داود سليمان بن محمّد مباركى در عداد محدّثان و از مشايخ ابو زرعهء رازى و متوفّى 231 . و از جمله : نام شهرى است در بصره كه خالد بن عبد اللّه قصرى امير عراقين به امر عبد الملك بن هشام حفر نمود و مزارعى به وجود آورد و از اينجاست ابو زكريّا يحيى بن يعقوب بن مرداس بن عبد اللّه مباركى در شمار محدّثان و از مشايخ ابو القاسم طبرانى .
مبرّد :
وزان محمّد لقب ابو العبّاس محمّد بن يزيد بن عبد الاكبر ازدى ثمالى بصرى است از اساطين ادب و شاگرد ابو عثمان مازنى و ابو حاتم سجستانى و صاحب تصانيف ، از جمله : كتاب الكامل ( و اين كتاب مشهورترين آثار اوست ) و كتاب المقتضب در نحو ( و اين كتاب ، بزرگترين و نفيسترين مصنّفات اوست ) . و كتاب الروضة و كتاب معانى القرآن و كتاب ضرورة الشعر و كتاب الفاضل و المفضول و كتاب الممادح و المقابح و كتاب اسماء الدواهى عند العرب و كتاب طبقات النحويّين البصريّين و اخبارهم و غير اينها و متوفّى 285 . و شعرا در ستايش او اشعارى نظم كردهاند ، از جمله : احمد بن عبد السّلام شاعر گفته است :
و انت الذى لا يبلغ المدح وصفه * و ان اطنب المداح مع اكل مطنب
تا آنجا كه گويد :
و أوتيت علما لا يحيط بكنهه * علوم بنى الدنيا و لا علم ثعلب
يروح اليك الناس حتّى كأنّهم * ببابك فى اعلى منى و المحصب
در اينكه چرا او را مبرّد لقب دادند اختلاف است و سخن در آن بسيار ، از جمله : ابو الفرج بن جوزى در كتاب القاب گفته است كه : « از مبرّد پرسيدند كه از چه روى تو را مبرّد گفتند ؟ » . گفت : « رئيس شرطه مرا به منادمت خويش خواند و من از منادمت او كراهت داشتم و بر ابو حاتم سجستانى درآمدم ، رئيس شرطه كسى را به طلب من فرستاد . ابو حاتم به من گفت :
در درون مزبله « 1 » رو و همان جا باش . من در درون مزبله شدم و ابو حاتم سر آن را بپوشاند . و آنگاه به طرف فرستادهء رئيس شرطه رفت و گفت :
هامش
( 1 ) - مزبله ، با تشديد زاى نقطهدار ظرفى است كه آب را در آن سرد كنند و مبرّد ، آب سردشده باشد ( مؤلّف ) .