تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
و النفس لى عوض عما اصبت به * و ان اصبت بنفسى فهو لى عوض اتركه لى و اخاه ثم خذ سلبى * و مهجتى فهما مغزاى و الغرض
و ابو على محسّن در سال 401 درگذشت و فرزند او ابو الحسن هلال بن محسّن بن ابراهيم صابى در علوم ادب از پدر بلندآوازه‌تر گرديد و علوم ادبيّه را از ابو على فارسى و ابو عيسى رمّانى فراگرفت و كتاب الاماثل و الاعيان و منتدى العواطف و الاحسان بپرداخت و در سال 448 درگذشت .

صاحب :

با كسر حاى بىنقطه در چندين معنى به كار رفته است : يار ، « 1 » نيز دارندهء چيز و از اين معنى گرفته‌اند صاحب ديوان و صاحب شهر و صاحب كتاب را ، نيز به معنى معاشر ( آميزنده ) و همسر را كه عرب صاحبه گويد از معنى نخست گرفته است و صحابهء پيغمبر [ صلى اللّه عليه و آله ] نيز از همان معنى نخست مأخوذ است . بارى ، صاحب لقب كافى الكفات ابو القاسم اسماعيل بن عبّاد بن عبّاس طالقانى است از اين روى كه بيشتر از ديگران به شرف صحبت ابن عميد وزير رسيد . و بعضى برآنند كه براثر صحبت طولانى كه با مؤيّد الدولة بن ركن الدوله داشت او را صاحب گفتند و هم مؤيّد الدوله او را لقب صاحب داد و اين لقب چندان در وى پاى گرفت كه جاى نام او نشست و به صاحب بن عبّاد شهره گرديد . بارى وى از مردم طالقان قزوين بود و علوم ادبيّه را از ابو الحسين احمد بن فارس لغوى صاحب كتاب المجمل در لغت و از ابو الفضل بن عميد قمّى فراگرفت و حديث را از پدرش عبّاد كه مردى دانشمند بود و كتابى در احكام قرآن نوشت و در حجر دانش و ادب پرورش يافت و به منصب وزارت مؤيّد الدوله و نيز فخر الدوله رسيد و هيجده سال و يك ماه در منصب وزارت بپاييد و كتابها پرداخت ، از جمله : كتاب المحيط در لغت و كتاب الكافى و كتاب الزيديّة و كتاب الاعياد و فضائل النوروز و كتاب فى تفضيل علىّ بن ابى طالب [ عليهما السّلام ] و تصحيح امامة من تقدمه و كتاب الوزراء و كتاب عنوان المعارف در تاريخ و كتاب الكشف عن مساوى المتنبّى و كتاب مختصر اسماء اللّه تعالى و صفاته و كتاب جوهرة الجمهرة و كتاب نهج السبيل و كتاب نقض العروض و ديوان شعر و غير اين‌ها و از نظم اوست :
رق الزجاج و رقت الخمر * فتشابها فتشا كلا الامر فكأنما خمر و لا قدح * و كأنّما قدح و لا خمر
* * *
قال لى ان رقيبى * سيئ الخلق فداره قلت دعنى وجهك * الجنة حفت بالمكاره
* * *
و شادن جماله * يقصر عنه صفتى اهوى لتقبيل يدى * فقلت لا بل شفتى
* * *
ايها المرء كن لما لست ترجو * من نجاح ارجى ممّا انت راجى فابن عمران جاء يقتبس النار * فناجاه و هو غير مناجى
هامش
( 1 ) - يار در فارسى به معنى دوست نيست بلكه هر چيزى است كه با شخص باشد خواه آدمى باشد و خواه غير آدمى ؛ خواه محسوس و خواه معقول و اين لفظ در پايان نامها افتد و مصاحبت معنى را با صاحب نام رساند مانند : بختيار ، خدايار ، دانشيار ، آبيار و غير اين‌ها ( مؤلّف ) .