و صاحب بن عبّاد وزير دانشمند گفت در اين عصر اساتيد ترسّل و انشا چهارند اوّل : ابن عميد ، دوّم : ابو القاسم عبد العزيز بن يوسف ، سه ديگر :
ابو اسحاق صابى و اگر خواهم چهارمين را نام برم توانم امّا شناساييش را به قريحت خداوندان فضل و ادب واگذارم چه او را نيكو شناسند و مقصودش خويشتنش بود و همان مايهء فضل و ادب او را با شريف رضى ابو الحسن محمّد بن حسين موسوى پيوند داد چندانكه با مرگ ابو اسحاق صابى آن پيوند از هم نگسيخت و شريف رضى او را به قصيدتى بلندمرثيت گفت بدين مطلع :
اعلمت من حملوا على الاعواد * أ رأيت كيف خبا ضياء النادى
و هم وقتى بر قبرش گذشت گفت :
لو لا يذم الركب عندك موقفى * حييت قبرك يا ابا اسحاق
كيف اشتياقك اذ نأيت إلى اخ * قلق الضمير اليك بالاشواق
هل تذكر الزمن الانيق و عيشنا * يحلو على متأمل و مذاق
تا آخر ابيات و وقتى او را بر اين كار نكوهيدند گفت : « انما رثيت فضله من فضل او را پس از مرگش ستودم » . و از شگفتكاريهاى ابو اسحاق صابى اين است كه با همهء پافشارى كه بر بودن بر طريقت صابئه داشت با مسلمانان رفتارى نيكو داشت چندانكه ماه رمضان مسلمين را روزه گرفت و قرآن را حفظ كرد و راه پارسايى را در دين خود نيز رفت و عزّ الدوله بختيار بن معزّ الدوله او را گفت : « اگر دين اسلام را گردن گيرى تو را وزير خود گردانم و نپذيرفت » . و ميان او و عضد الدوله ديلمى غبار تيرگى پديد گرديد چندانكه عضد الدوله وقتى به بغداد رسيد او را به زندان افكند و سه سال و هفت ماه و چهارده روز در زندان بود تا آنگاه كه عضد الدوله درگذشت و صمصام الدولة بن عضد الدوله او را از بند زندان آزاد كرد و ابو اسحاق چندين كتاب پرداخت ، از جمله : كتاب التاجى در اخبار و تاريخ خاندان بويه و كتاب اختيار شعر المهلبى و كتاب اخبار اهله و ديوان رسائل و ديوان شعر و در سال 384 درگذشت . و نيز فرزندش ابو على محسّن « 1 » بن ابراهيم صابى در شمار اديبان و از شاگردان ابو سعيد سيرافى و ابو على فارسى با اين وصف در خاندان صابى چندان ادبش درخشيدن نگرفت و آثارى نيز از ادب بر جاى نگذاشت و اين قطعه را در هنگام يكى از پيشآمدهاى جانفرساى پدرش نظم كرد و نزد پدر فرستاد :
لا تأس للمال ان غالته غائلة * ففى حياتك من فقد اللهى عوض
اذ أنت جوهرنا الاعلى و ما جمعت * يداك من طارف او تالد عرض
و اين قطعه از نظر نظم و مضمون بلند است و ابو اسحاق در پاسخش نظم كرد :
يا درة انا من دون الورى صدف * لها اقيها المنايا حين تعترض
قد قلت للدهر قولا كان مصدره * عن نية لم يشب اخلاصها مرض
دع المحسن يحيى فهو جوهرة * جواهر الأرض طرا عندها عرض
هامش
( 1 ) - محسّن : بر وزن محمّد به معنى آراسته و غير از محسن بر وزن مشرك است به معنى نيكوكار ( مؤلّف ) .