اسم خواندى رو مسمّى را بجو * ماه در بالاست نى در آبجو
* * *
باده در جوشش گداى جوش ماست * چرخ در گردش اسير هوش ماست
باده از ما مست شدنى ما از او * قالب از ما هست شدنى ما از او
* * *
سيرتى كان در وجودت غالب است * هم بر آن تصوير حشرت واجب است
* * *
مىرود از سينهها در سينهها * از ره پنهان صلاح و كينهها
* * *
ما برون را ننگريم و قال را * ما درون را بنگريم و حال را
* * *
تا دل مرد خدا نايد به درد * هيچ قومى را خدا رسوا نكرد
* * *
نفس اژدرهاست او كى مرده است * از غم بىآلتى افسرده است
* * *
آزمودم مرگ من در زندگى است * گر رهم زين زندگى پايندگى است
* * *
آسمان شو ابر شو باران ببار * آب اندر ناودان نايد به كار
آب باران باغ صد رنگ آورد * ناودان همسايه در جنگ آورد
* * *
قرب نى بالا و پستى رفتن است * قرب حقّ از قيد هستى رستن است
* * *
جان گرگان و سگان از هم جداست * متّحد جانهاى شيران خداست
* * * و نيز ديوان غزلى پرداخت به نام شمس تبريزى و غزلهاى عارفانهء بلند در آن آمد و در سال 673 در قونيّه درگذشت و در مقبرهء پدرش به خاك رفت .
رونى :
منسوب است به رون بر وزن خون از توابع دشت خاوران و از اينجاست ابو الفرج بن مسعود رونى در شمار اساتيد شعراى فارسىزبان و ستايشگر سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى و پسرش مسعود بن ابراهيم و هم با مسعود به هندوستان رفت و در سال 510 درگذشت . ابو الفرج رونى را اساتيد سخن ستودهاند ، انورى در ضمن قصيدهاى گفته است :
در متانت خيل اقبالت چو شعر بو الفرج * در عذوبت مشرب عيشت چو نظم فرّخى
و مسعود سعد گفته :
خاطر خواجه بو الفرج بدرست * گوهر نظم و نثر راكان گشت
ذهن باريكبين و دورانديش * سخن او بديد و حيران گشت
و از نظم اوست :
به مادر گفتم اى بىمهر مادر * نبيره دوست من دشمن نه نيكو است
جوابم داد گفت آن دشمن تست * نباشد دشمن دشمن مگر دوست
نيز :