به « ملّاى رومى » ازاينروى كه در قونيّهء روم زيست و به « رومى » شهره گرديد . پدرش در شمار دانشمندان عارفمنش بلخ بود و به شيخ نجم الدّين كبرى ارادت ورزيد و هم در طريقت جانشين او گرديد و با آنكه سلطان محمّد خوارزم شاه به او ارادت داشت درست دانسته نيست كه از چه روى با او راه بىمهرى سپرد تا جايى كه بهاء الدّين مجبور به مهاجرت شد و از بلخ با كسانش بيرون شد و آهنگ حجاز كرد و در نيشابور شيخ عطّار را ديد و جلال الدّين در آن وقت شش سال داشت و شيخ مثنوى اسرارنامه را به او داد و سفارش تربيتش را به پدر كرد و ازآنجا به بغداد كوچيد و از بغداد رهسپار مكّه گرديد و ازآنجا به روم رفت و به فرمان سلطان علاء الدّين كيقباد دوازدهمين سلاطين سلجوقى روم در قونيّه مقرّ فرمانروايى او بزيست و پس از چندى درگذشت و جلال الدّين به جاى پدر نشست . گويند : « در حلقهء درس جلال الدّين چهارصد كس از افاضل حاضر شدند » .
در اين ميان شمس الدّين محمّد بن على تبريزى كه از مشايخ طريقت بود و داراى نيروى جاذبه ، جلال الدّين را مجذوب كرد و روح وى را كه آمادهء پرواز گرفتن بود آمادهتر كرد و به راهنمايى او راه طلب را طى كرد و به مقام وصل رسيد و بزرگترين آثار جاويد خود را در كتابى به نام مثنوى بر جاى گذاشت و اين كتاب براى سالكان راه تصوّف ، حكم كتاب طبّ دارد براى طبيب و عجب اين است كسانى كه رهسپر عرفان و تصوّف نيز نيستند كتاب مثنوى را انيس خلوت گيرند و براى نمونه ابياتى پراكنده از آن بياورم :
شاد باش اى عشق خوشسوداى ما * اى طبيب جمله علّتهاى ما
* * *
كار پاكان را قياس از خود مگير * گرچه باشد در نوشتن شير ، شير
* * *
چند صورت آخر اى صورتپرست * جان بىمعنيت زين صورت برست
گر به صورت آدمى انسان بدى * احمد و بوجهل هم يكسان بدى
* * *
تن همىنازد به خوبى و جمال * روح پنهان كرده كرّ و فرّ و بال
گويدش اى مزبله تو كيستى * يكدو روز از پرتو من زيستى
غنج و نازت مىنگنجد در جهان * باش تا كه من شوم از تو جهان
بينى از گند تو بگريزد كسى * كه به پيش تو همى مردى بسى
پرتو روح است نطق و چشم و گوش * پرتو آتش بود در آب جوش
همچنانكه پرتو جان بر تن است * پرتو ابدال بر جان من است
گفت معشوقى به عاشق كى فتى * تو به غربت ديدهاى بس شهرها
زين همه برگو كدامين خوشتر است * گفت آن شهرى كه در وى دلبر است
هركجا تو با منى من خوشدلم * گر بود در قعر چاهى منزلم
* * *