ذو اللسانين :
به معنى صاحب دو زبان و آن لقب مولة « 1 » بن كنيف صحابى است و او را از اين روى كه سخنور و شيوا بود ذو اللسانين گفتند . نيز ذو اللسانين لقب بديع الزمان ابو عبد اللّه حسين بن ابراهيم بن احمد نطنزى است در طبقهء اديبان و فاضلان و در اصفهان زيست و با دو زبان عربى و فارسى سخن كرد و كتاب نوشت و از همين روى او را ذو اللسانين گفتند و در سال 497 درگذشت و از اوست : كتاب الخلاص و كتاب دستور اللغة و كتاب المرقاة و اين دو كتاب در لغت عربى به فارسى است .
ذو النسبين :
به معنى صاحب دو پيوند لقب ابو الخطّاب عمر بن حسن بن على است كه از طرف پدر به دحية بن خليفهء كلبى صحابى و از طرف مادر به امام علىّ هادى عليه السّلام پيوند رساند و از همان روى او را ذو النسبين گفتند . وى از اعيان فضلاى اندلس است و در طلب حديث سفرها به مراكش و مصر و شام و عراق و ايران و ماوراءالنهر كرد و كتاب التنوير فى مولد السراج المنير بپرداخت و در سال 633 در قاهره از دنيا رفت .
ذو النون :
نون بر وزن خون به معنى ماهى ، نيز دوات و آن لقب يونس پيغمبر است كه در شكم ماهى رفت و داستانش در قرآن مسطور است . نيز لقب ابو الفيض ثوبان بن ابراهيم مصرى است در طبقهء عارفان و صوفيان بلكه از مشاهير ايشان و چنين گويند كه : « وى نخستين كسى است كه اسرار
طريقت را در قالب الفاظ ريخت و در آن زمينه تحقيق كرد و جنيد آن را بسط داد » . و در فنّ كيمياگرى نيز دستى داشت و كتاب الركن الاكبر و كتاب الثقة فى الصنعة بپرداخت و متوكّل عبّاسى او را از مصر به سرّمنرأى كشانيد و چندى نيز در بغداد زيست و ازآنپس به مصر برگشت و در سال 246 درگذشت . و از ذو النون حكايات بسيار نقل كردهاند و هم سخنان صوفيانه ، از جمله گفته است : « سه سفر كردم و سه علم آوردم : در سفر اوّل علمى آوردم كه خاصّ و عامّ پذيرفت و در سفر دوّم علمى آوردم كه خاصّ فقط پذيرفت و در سفر سوّم علمى آوردم كه نه خاصّ پذيرفت و نه عامّ و تنها و بىكس ماندم » .
ذو الودعات :
ودعات بر وزن حسنات جمع ودعه بر وزن حسنه به معنى مهرهء سپيد و آن لقب يزيد بن ثروان قيسى است معروف به هبنقه از مشاهير احمقان و كودنان تا جايى كه در حمق به او مثل زنند و گويند : احمق من هبنقه يعنى كودنتر از هبنقه و در حمق او داستانها آرند ، از جمله گويند :
« شترى گم كرد و ميان قبيله بانگ برداشت هرآنكس كه شترم را بيابد و بيارد دو شتر او را دهم » .
و از جمله : از مهرههاى سفيد ، گردنبندى به گردن آويخت كسى از او پرسيد : « براى چه چنان گردنبندى را بر گردن آويختى ؟ » . گفت : « از آن روى كه خودم را به آن بشناسم و هم گم نشوم » .
و اين است سبب كه او را ذو الودعات گفتند . و در دنبال آن نوشتند كه شبى برادرش گردنبند او را چنان كه نفهميد از گردنش بيرون كرد و به گردن خود آويخت بامدادان كه هبنقه از خواب بجست و گردنبند را در گردن برادر ديد گفت : « تو منستى
هامش
( 1 ) - موله : بر وزن توله به معنى عنكبوت ( جولاهه ) - ( مؤلّف ) .