تخطي إلى المحتوى الرئيسي

راهنماى دانشوران در ضبط نامها ، نسبها و نسبتها ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
رفتى باز گرد و بر من كه هزار دينار ديگر از يارانم بستانم و به تو دهم . گفت : زنم از من به طلاق بائن جدا باد اگر خروجم جز براى خدا باشد . گفتم : دستت را فراده تا با تو بيعت كنم و با او بيعت كردم و با او بيرون تاختم » .

ذو الرمحين :

رمحين تثنيهء رمح بر وزن قفل به معنى نيزه و ذو الرمحين صاحب دو نيزه و آن لقب عمرو بن مغيره است كه او را از جهت درازى پايش ذو الرمحين لقب دادند . نيز لقب مالك بن ربيعة بن عمرو است كه با دو نيزه جنگيد .

ذو الرمّه :

رمّه با ضمّ و تشديد ميم بر وزن جبّه به معنى پاره‌اى از رسن و آن لقب ابو الحرث غيلان بن عقبة بن مسعود بن حارثهء عدوى است از مشاهير شعراى عشّاق عرب و معاصر با فرزدق و جرير و با ميّه دختر مقاتل بن طلبة بن قيس بن عاصم منقرى عشق ورزيد و روزگارى بر عاشق‌پيشگى وى گذشت و ميه او را نديد و بس اشعار او را شنيد و نيز با خرقاء كه زنى از بنى عامر بن صعصعه بود راه تشبيب را سپرد . ابن قتيبه در كتاب الشعر و الشعراء نوشت كه ذو الرمّه در يكى از سفرهايش كه به باديه كرد خرقاء را ديد و خوب او را نگريست و بر دلش نشست و به بهانهء فزون‌تر ديدنش انبانش را دريد و به خرقاء نزديك گرديد و گفت من مردى رهگذرم و انبان چرمينم دريده آن را بدوز . گفت من آن را و هيچ كارى را نيكو ندانم چه من خرقايم و خرقاء زنى است كه از جهت بلندى منزلتش در خانواده‌اش كار نكند و بىكار زيد و ذو الرمّه نام خرقاء را بر او نهاد و با اشعار خود او را ستود و خاطر خود را به عشق او پروراند . و او را ذو الرمّه ازاين‌روى گفتند كه از زنى آب خواست حالى كه پاره‌رسنى بر شانه داشت . زن او را گفت ذو الرمّه ( صاحب پاره‌رسن ) بيا آب بياشام . و بعضى گويند : « در كودكى به درد چشم دچار گرديد و تعويذى كه به پاره‌رسنى آن را بسته بودند بر او آويختند و براى آويختگى پاره‌رسن بر او ذو الرمّه او را لقب دادند » . و بعضى گويند : « براى نظم اين شعر ذو الرمّه گفتندش :
لم يبق منها ابد الابيد * غير ثلاث ما ثلاث سود و غير موضوع القفا موتود * فيه بقايا رمة التقليد » .
چنان‌كه نوشتم ميّه معشوقهء ذو الرمّه آرزومند بود كه عاشق دلباختهء خود را ببيند و بر ذمّت خود نهاد كه شترى در راه خدا قربان كند اگر او را ببيند . قضا را در همان ايّام ذو الرمّه را ديد و از جهت سيه‌چردگى و زشتى منظرش نپسنديد و از رسوايى و فضيحت خود ناليد و ازآن‌پس آرزوى ذو الرمّه براى ديدار ميّه سخت به جنبش آمد چه او را جز در زير نقاب نديد و نقاب را نفرين كرد و گفت :
جزى اللّه البراقع من ثياب * من الفتيان شرّا ما بقينا يوارين الملاح فلا نراها * و يخفين القباح فيزد هينا
تا آنگاه كه به آرزويش رسيد و ميّه نقاب از چهره برداشت امّا رخسار ميّه را چنان‌كه خواست نديد و يا به تلافى سخن ميّه اين ابيات گفت :
على وجه مى مسحة من ملاحة * و تحت الثياب العار لو كان باديا أ لم تر ان الماء يخبث طعمه * و ان كان لون الماء ابيض صافيا