و ان هو لم يصرع عن اللوم نفسه * فليس إلى حسن الثناء سبيل
و در سال 105 درگذشت .
دلاصى :
با فتح اول منسوب است به دلاص بر وزن دمار و آن نام قصبهاى است در مصر در طرف غربى نيل و ابو القاسم حسّان بن غالب بن نجيح دلاصى از راويان مالك بن انس و متوفّى 223 بدان منسوب است .
دلامه :
بر وزن گشاده به معنى سياه و ابو دلامه كنيت زند بن جون كوفى است كه مردى سيهچرده بود و به ادب و نظم شهره گرديد و پايان دولت بنى اميّه را دريافت و در دوران خلفاى عبّاسى بلندآوازه گرديد و سفّاح و منصور و مهدى را بديد و در خلافت مهدى سال 261 درگذشت و نوادر او با خلفا و امرا بسيار است و داستانها از نوادر او بر سر زبانها و در متون كتابها است ، از جمله : دختر عمّ منصور دوانيقى درگذشت و منصور بر سر تربتش نشست و بر مرگ او بسيار اسفناك بود در آن ميان ابو دلامه رسيد ، منصور گفت : « براى اين خانه ( و اشارت به قبر كرد ) چه اندوختهاى ؟ » . گفت : « دختر عمّ خليفه را » . منصور از شنيدن آن سخن چندان بخنديد كه بر پشت افتاد و گفت مرا رسوا كردى .
و از جمله : منصور دوانيقى فرمان كرد اصحابش جامهء سياه دربر كنند و كلاه بلند بر سر نهند و جبّهاى پوشند كه بر آن نوشته باشد :
. . . فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ
« 1 » و شمشير را به كمربند آويزند . ابو دلامه با همان زى بر منصور درآمد منصور پرسيد : « ابو دلامه بر چه حالى ؟ » .
گفت : « در بدترين حالها » . پرسيد : « چرا ؟ » . گفت : « يا امير المؤمنين ! حال آنكس كه صورتش در وسط بدنش باشد و شمشيرش بر در كونش و قرآن در پشت سرش و جامهاش سياه ، مىخواهى چگونه باشد » . منصور به شدّت خنديد و فرمان كرد آن زى را تغيير دهند و ابو دلامه در آن باره گفت :
و كنا نرجى من امام زياده * فجاد به طول زاده فى القلانس
نراها على هام الرجال كانها * دنان يهود جللت بالبرانس
و از جمله ابو دلامه بر مهدى درآمد و گفت :
« مادرم مرد و كسى كه جام آبى به دستم دهد ندارم » .
مهدى هزار درهم او را داد تا به آن كنيزى خرد .
مادر دلامه بدانسان كه مهدى نفهمد بر خيزران زن مهدى درآمد و گفت : « ابو دلامه مرد و من تك ماندم » . خيزران هزار درهم او را داد در آن ميان مهدى بر خيزران درآمد حالى كه اندوهمند بود .
خيزران پرسيد : « يا امير المؤمنين ! چون است كه اندوهناكى ؟ » . گفت : « مادر ابو دلامه مرد و ابو دلامه بىسرپرست ماند » . خيزران گفت : « پس مادرش پيش من آمد و گفت : ابو دلامه مرد و من تك ماندم » .
و هر دو دانستند كه فريب خوردهاند . و از جمله :
وقتى مهدى از رى به بغداد رسيد ابو دلامه براى مبارك باد بر او درآمد و اين دو شعر را خواند :
إنّى حلفت لئن رأيتك سالما * بقرى العراق و انت ذو وفر
لتصلين على النبى محمّد * و لتملأن دراهما حجرى
مهدى گفت : « صلوات را فرستادم امّا دامنت را از دراهم پر نمىكنم » . ابو دلامه گفت : « متعلّق قسم
هامش
( 1 ) - بقره : 137 .