دو معنى اصطلاحى مقرئان و محدّثان حافظ نبود و ديگر اينكه حافظ ابرو معنى ندارد بلكه چنين به نظر درست رسد كه حافظ آبرو ( نگهدارندهء آبرو ) بوده است و گويا ازآنروى كه در تاريخ ، آبروى اشخاص را نگاه داشته و پردهدرى نكرده است او را « حافظ آبرو » لقب دادند و يا آنكه در دربار تيموريان با چنان خوى زيسته و آبروى كسان را حفظ كرده است او را چنان گفتند » .
حافى :
با كسر فاء به معنى پابرهنه لقب ابو نصر بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزى است كه در بغداد زيست و راه زهد و سلوك را رفت و داستانها از زهدش نوشتهاند و نيز سخنانى حكمتبار . و هم حكايت كنند كه بشر از خاندان اشراف بود و در آغاز ، بساط بادهگسارى و عشرت گسترد و بنا به كارى پرداخت و آنگاه از كار خود پشيمان گرديد و بساط عشرت را درهم پيچيد و خوان زهد را گسترد تا جايى كه از او پرسيدند نانت را با چه خورى ؟ گفت عافيت را ادام ( نان خورش ) كنم و آن را خورم و در سال 227 در سنّ 75 سالگى در بغداد از جهان برفت .
حافى رأسه :
يعنى برهنهسر و آن لقب محمّد بن عبد اللّه بن عبد العزيز بن عمر بربرى است در طبقهء اديبان و نحويان و متوفّى 693 و اين دو شعر اثر قريحت اوست :
و معتقد ان الرئاسة فى الكبر * فاصبح ممقوتا به و هو لا يدرى
يجر ذيول البحث طالب رفعة * الا فاعجبوا من طالب الرفع بالجر
و رفع و جرّ مصطلح نحويان را در مورد رياست طلبان بسيار زيبا به كار برده است امّا همان رفع و جرّ را سعدى شيرازى در زيبا پسر نحوى لطيفتر و دلنشينتر به كار برده جايى كه گفته است :
بليت به نحوى يصول مغاضبا * على كزيد فى مقابلة العمرو
على جر ذيل ليس يرفع رأسه * و هل يستطيع الرفع من عامل الجر
و او را ازاينروى كه چندى سربرهنه بود حافى رأسه گفتند . و سيوطى در بغية الوعاة گفته كه مرزدار اسكندريّه جامههاى نوى به او داد ، گفت :
« اينها بدنم را پوشد نه سرم را » و لقب حافى رأسه ازآنروى بر او بماند .
حاكم :
با كسر كاف فرمانده و در اصطلاح محدّثان ، حاكم كسى است كه علمش همهء احاديث را فراگيرد و آن لقب ابو عبد اللّه محمّد بن عبد اللّه بن محمّد بن حمدويه نيشابورى است معروف به ابن بيّع و در بيّع گذشت .
نگارنده گويد : « ابن خلّكان وى را به معنى اصطلاحى محدّثان ، حاكم ندانسته و گفته است او را ازآنروى كه در نيشابور منصب قضا داشت حاكم گفتند » . و اين سخن ابن خلّكان درست نيست و چنين پندارم ابن خلّكان نيز مانند ديگر دانشمندان متعصّب سنّيان بر ابن بيّع خشم فروريخته و براى ميل خاطرى كه به تشيّع داشت ( و كتاب مستدرك او گواه مدّعى است ) . خرسندى ندادند كه با مقام بلند حاكم شناخته گردد .
حامض :
با كسر ميم به معنى ترش و آن لقب ابو موسى سليمان بن محمّد بن احمد بغدادى است