اين است كه ابو نواس در روز بهارى اين بيت را بگفت
كلّ يوم عن أقحوان جديد * تضحك الأرض من بكاء السّماء
عنان مرتجلا فورا اين شعر را ضميمه كرد
فهو كالوشي من ثياب عروس * جلبتها التّجار من صنعاء
و نيز روزى ناطفى عنان را بزد و او گريه مىكرد كه ابو نواس رسيد و گفت
بكت عنان فجرى دمعها * كلؤلؤ ينسل من خيطه
عنان نيز فورا گفت
فليت من يضربها ظالما * تجفّ يمناه على سوطه
محى الدّين در مسامرات گويد كه زريق عروضى گفت روزى نزد عنان رفتم يك اعرابى در نزد مشار اليها بود چون عنان مرا ديد گفت بيا كه خدا ترا رسانيده اين مرد به من مىگويد شاعره بودن ترا شنيدم يك بيت بگو تا منهم بيتى بر آن بيفزايم طبع من حالا همراهى ندارد تو يك بيت براى او بگو من گفتم
لقد جلّ الفراق و عيل صبري * عشيّة عيرهم للبين زمّت
اعرابى كه اين را شنيد گفت
نظرت إلى اواخرها مخبّا * و قد بانت و أرض الشّام أمست
عنان هم در حال گفت
كتمت هواهم في الصّدر منّي * و لكنّ الدّموع علىّ نمّت
اعرابى چون شعر عنان شنيد گفت و اللّه تو از ما هر دو اشعرى اگر نامحرم نبودى دامنت را مىبوسيدم .
و در كتاب ابن ظافر و عقد الفريد از بديهههائى كه عنان گفته بسيار است عنان وقتى دو شعر خطاب بفضل بن يحيى برمكى گفته و درخواست كرده كه خليفه هارون را بر آن بدارد كه عنان را بخرد و آن دو شعر اين است
كن لي هديت إلى الخليفة شافعا * بوركت يا ابن وزيره من مسلم
حثّ الإمام على شراي و قل له * ريحانة ذخرت لانفكّ فأشمم