از آن جمله
ياد از سر كوى تو گذشتن نتواند * پيغام من دلشده را پس كه رساند
تا كى بصبورى بفريبم دل خود را * ديگر دل بيچاره صبورى نتواند
و لها ايضا
مرغى كه بدام تو اسير است * ديگر نكند هواى گلزار
خيرات
طبقه
جاريه عربيه از بنات بافضل و دانش مسمات بطبقه و مردى كه موسوم به شن بوده و عقلى كامل داشته او را در حباله نكاح آورده بنابراين گفتند وافق الشن الطبقة يعنى اين دو درخور يكديگرند و كلمه وافق الشن الطبقة از مثلهاى مشهور شده هرگاه هر دو چيزى را كه باهم كمال تناسب و موافقت و موازنت دارند مىگويند وافق الشن الطبقة و در مجمع الامثال مسطور است كه چون شن مردى عاقل بود در هرجا جستجو مىنمود تا دخترى دانا بدست آورد و او را بزنى بگيرد تا روزگار خود را به خوشبختى بگذراند اتفاقا روزى بعزم دهكدهء بر اسب خود سوار شده بيرون آمد بناگاه بشخصى برخورد پس از اداى تحيت و سلام دانست كه آن مرد هم عازم همان قريه است و با او همراه خواهد بود قدرى كه راه پيمودند به او گفت تو مرا مىبرى يا من ترا ببرم آن مرد تعجب كرده گفت اين چه سؤال است درحالىكه هر دو سواريم و مركب ما را مىبرد شن سكوت كرد قدرى ديگر راه رفتند نزديك بقريه شدند در آنجا خرمنى ديدند باز شن برفيق راه گفت به اعتقاد تو صاحبان اين خرمن محصوله خود را خوردند يا نه رفيق متعجب شده گفت عجب ساده مردى هستى خرمنى كه هنوز كوبيده نشده و دانه آن را از كاه جدا نكردند و جمله در پيش نظر ما موجود است آن را چگونه خوردند
شن باز ساكت شده چون بدهكده رسيدند جنازه روبروى آنها نمودار شد شن از رفيق پرسيد اينكه در تابوت است آيا مرده است يا زنده رفيق گفت چون تو جاهلى