او مثل مىزدند و شوهر او هم در كرم و كرامت بىنظير بوده گويند يك روز برادر عيالش بر او وارد شد شترى به او انعام كرد به عيال خود ثبية گفت ريسمانى بياورد مىخواهم شتر را با او ببندم ريسمانى آورد شتر ديگر به او داد ريسمان طلبيد آورد شتر سوم را را به او داد ثبيه را گفت ريسمان طلبيد گفت ريسمان نيست ديگر گفت از من دادن شتر و بر تو است دادن ريسمان ثبية خمار خود را داد و اين شعر بگفت
شوهر او
لا تعذليني في العطاء و يسري * لكلّ بعير جاء طالبه حبلا
فورا ثبية در جواب او اين سه شعر بسرود
حلفت يمينا يا ابن قحفان بالّذي * تكفّل بالارزاق في السّهل و الجبل
تزال حبال المحصدات اعدّها * لها ما مشى منها على خفّه جمل
فأعطى و لا تبخل لمن جاء طالبا * فعندي لها خطم و قد زالت العلل
در
جهان
مادر سلطان شمس الدّين ملك دهلى از بلاد هندوستان و اين زن را مخدومه جهان مىگفتند فاضلترين زنان عصر خود بوده كثرت صدقات او شهرت جهانى داشته امكنهاى و زوايائى بنا كرده بود مخصوص واردينى براى ضيافت آنها و اين زن از هر دو چشم نابينا بود گويند سبب او اين شد كه چون پسرش سلطان شمس الدّين پادشاهى دهلى براى او مقرر شد جميع خواتين و بنات ملوك در بهترين هيئتى و نيكوترين زينتى بنزد جهان آمدند و او بر تختى از طلاى مرصع نشسته و جميع خدام براى خدمتگزارى كمربسته چون اين عزت و شوكت و جلال را از براى خود و پسرش ديد بناگهانى از هر دو چشم نابينا شد و چندانكه معالجه كردند فايده نبخشيد و پسرش سلطان شمس الدّين فوقالعاده اين مادر را تعظيم و توقير مىكرد اتفاقا با مادر خود بمسافرتى رفته بودند سلطان شمس الدّين به جهت كارى زودتر مراجعت كرد سپس هنگام مراجعت مادرش با امراء و اعيان استقبال مادر نمود چون بمحمل او نزديك شد از اسب پياده شد و پاى