مرا طعمه خود گردان شير پشت مىكرد و مىرفت
هركه مرد اندر تنش اين نفس كبر * مرو را فرمان برد خورشيد و ابر
در
بديعه
دختر سيد سراج الدّين الرفاعى كانت ذات عرفان و يقين و بكاء و حنين ، از پدرش اخذ حديث كرده و امام محمد وترى و ديگران از او روايت دارند و طبع سرشارى داشته در مدح رسول خدا اين سه شعر ذيل از او منقول است
رسول الهدى ادعوك و القلب خاشع * هلوع فيا للغارة الأحمديّة
عليك تحيّاتي و لو أنّ همتي * حطيطة حدّ عن مقام التّحيّة
فإنّك مصباح الوجودات كلّها * و شمس أسارير الهدى للبريّة
در
و كراماتى به او نسبت مىدهند و كانت من الحياء و الدّين و علم الشريعة بمنزله رفيعه و توفت 890 هجرى
برقا
جاريه علاء الدّين بصرى اين برقا را علاء الدّين بگرانتر قيمتى خريد و اين برقا در فصاحت و بلاغت و جمال نادرهء عصر خود بود علاء الدّين از عشقى كه به اين جاريه داشت در حق او اسراف را كارفرما شد تا اينكه در بساط چيزى باقى نماند برقا به حال علاء الدّين رقت كرد گفت اى سيد من مرا به فروش تا از ثمن من از اين ذلت فقر رهائى پيدا كنى علاء الدّين ناچار جاريه را در معرض بيع درآورد ابن معمر كه والى بصره بود جاريه را به صد هزار درهم خريد چون علاء الدّين مال را قبض كرد و خواست برود جاريه اين سه شعر ذيل را با سوز و گداز انشا كرد
هنيا لك المال الّذي قد حويته * و لم يبق في كفّي غير التّذكّر
أقول لنفسي رهن غمّ و كربة * أقلي فقد بان الجيب أو اكثري
إذا لم يكن للأمر عندي حيلة * و لم تجدي شيئا سوى الصبر فاصبري