و بلندى طبعش ظاهر است و آن اشعار ذيل است
چه آفتاب پديدار شد اگر يكچند * نهفته بود هنر در زنان دانشمند
هنر خليفه فرزند باشد انسان را * همىببايد كز زن بزايد اين فرزند
بنات حوا گر با كمال و معرفتند * سر از سپهر برآرند ور بخم كمند
زنان مشابه روحند و نوع مردان جسم * ز جان روشن باشد هميشه تن خورسند
اى آنكه طعنه زنى بر كمال و فضل زنان * بمال ديده كه جهلت بسر خمار افكند
يكى است ناخن و چنگال شير ماده و نر * يكى است لعل بدخشان بتاج و گردنبند
مگر نه حضرت صديقه دخت پيغمبر * فكند بالش رفعت فراز چرخ بلند
مگر نه مريم با نفس خود مجاهده كرد * سپس مر او را با روح القدس شد پيوند
مگر نه آسيه شد در خشوع بىهمتا * مگر نه رابعه بد در خضوع بىمانند
اگر به تأنيث از قدر بانوان مىكاست * خدا بشمس نمىخورد در نبى سوگند
زنان فراخور مدحاند لايق تمجيد * كه امهات كمالند و مستحق پسند
بويژه شوىپرستان با خرد كه شوند * به پيش شوهر خود همچو شير نر بكمند
خداشناس و نصيحتپذير و شوىپرست * خدا از ايشان خوشنود و بندگان خورسند
نه هركه مقنعه بر سر فكند شد بانو * نه هرچه شيرين باشد بود چه شكر و قند
زنان باهنر الحق سزد كه فخر كنند * از اين صحيفه كه شد خوشتر از صحيفه زند
نگاشته مير اجل اعتماد سلطنه نيز * يكى رساله ز مشك ختن بسان پرند
در او نگاشت تمام زنان فاضله را * نمود نام زنان را چه طبع خويش بلند
تبارك اللّه از آن مير بىهمال كه تاخت * فراز گنبد گردون ز فرط فضل سمند
بعقل و دانش بهتر ز خواجه كندر * بفضل و دانش برتر ز صاحب ميمند
گهى كه خلقش آرد هواى فروردين * ز خاك لاله دمد گاه بهمن و اسفند
ز نقطه رقمش بهر دفع عين كمال * خرد بسوزد در مجمر كمال سپند
دعاش گويم بارى چنان كه اى بارى * بدور دهر از او دور دار درد و گزند