دختر خالد بن سنان پيغمبر
علامه مجلسى قدس سره در جلد اول حيوة القلوب در باب سى و چهارم مىفرمايد بسندهاى معتبر از حضرت امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهما السلام منقول است كه روزى حضرت رسالتپناه نشسته بودند كه ناگاه زنى به خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رسيد پس حضرت او را مرحبا فرمود و دستش گرفت و او را بر روى رداى خود نشانيد در پهلوى خود و فرمود كه اين دختر پيغمبرى است كه قومش او را ضايع كردند و او خالد بن سنان نام داشت و از قبيله بنى عيسى بود ايشان را بسوى خدا خواند و ايشان به او ايمان نياوردند و در نزديك آنها غارى بود كه هر روز آتش از آن بيرون ميامد و هركه به آن آتش نزديك بود از حيوان و غير حيوان مىسوزانيد پس خالد به ايشان گفت كه اگر من آتش را از شما برگردانم به من ايمان مىآوريد گفتند آرى چون آتش پيدا شد خالد بن سنان آتش را استقبال نمود و به قوت تمام آتش را برگردانيد و از پى آن رفت تا داخل آن غار شد و قوم او بر در آن غار بودند و گمان كردند كه آتش او را سوخته است و بيرون نخواهد آمد از غار پس بعد از ساعتى بيرون آمد و سخنى مىگفت كه مضمونش اين است كه اين كار كارى است كه من آن را باذن خدا كردم و من آنچه مىكنم از جانب خدا است و بقدرت او است و بنو عيسى يعنى قبيله من گمان كردند كه من بيرون نخواهم آمد اينك بيرون آمدم و از جبين من عرق مىريزد اكنون ايمان بياوريد چنانچه وعده داديد گفتند آتشى بود خودش مىآمد و خودش هم رفت خالد بن سنان از اسلام آنها مأيوس شد سپس گفت ايها الناس من در فلان روز خواهم مرد چون بميرم مرا دفن كنيد در آنوقت خواهيد ديد چند گله گورخر بر دور قبر من جمع شوند و در جلو ايشان گورخرى دمبريده خواهد بود او بر سر قبر من خواهد ايستاد پس در آنوقت قبر مرا بشكافيد و مرا بيرون آوريد و هرچه خواهيد از من بپرسيد كه خبر خواهم داد شما را به آنچه بوده و خواهد بود تا روز قيامت چون حضرت فوت شد و او را دفن كردند و رسيد روز وعدهاى كه داده بود و به همان نحو كه فرموده بود گله وحشيان به همان علامت كه فرموده