امانتى دارى و آن دختربچه بىگناه تو است اگر در دل بىرحمت عاطفه پدرى وجود دارد بيا اين كودك بىسرپرست را از من بگير تا مگر بدبختىهائى كه دامنگير مادر ستمديده او شده است دامنگير وى نشود و روزگار او مانند روزگار من نشود و توأم با تيرهروزى و ناكامى نگردد .
هنوز از خواندن نامه فارغ نشده بودم كه به او نگاه كردم ديدم اشكش بر صورتش جارى است پرسيدم بعد چه شد گفت وقتى اين نامه را خواندم تمام بدنم لرزيد از شدت ناراحتى و هيجان گمان مىكردم نزديك است سينهام بشكافد و قلبم از غصّه بيرون افتد با سرعت به منزلى كه نشان داده بود و اين همان منزلست وارد اين بالاخانه شدم ديدم روى همين تخت يك بدن بىحركتى افتاده و دختر بچهاش پهلوى آن بدن نشسته و با وضع تلخ و ناراحتكنندهاى گريه مىكند .
بىاختيار از وحشت آن منظرهء هولناك فرياد زدم و بىهوش شدم گوئى در آن موقع جرائم غير انسانى من به صورت درندگان وحشتناك در نظرم مجسم شده بودند يكى چنگال خود را به من مىنمود و ديگرى مىخواست با دندان مرا به درد وقتى به خود آمدم با خدا عهد كردم كه از اين بالاخانه كه اسمش راه غرفة الاحزان گذاردهام خارج نشوم و بجبران ستمهائى كه بر اين دختر مظلومه كردم مثل او زندگى كنم و مانند او بميرم اينك موقع مرگم فرارسيده و در خود احساس مسرّت و رضايت مىكنم زيرا نداى باطنى قلبم به من مىگويد خداوند جرائم ترا بخشيده و آنهمه گناهانى را كه ناشى از بىرحمى و قساوت قلب بود آمرزيده است سخنش كه به اينجا رسيد زبانش بند آمد و رنگ صورتش بكلّى تغيير كرد نتوانست خود را نگاه دارد در بستر افتاد آخرين كلامى كه در نهايت ضعف و ناتوانى به من گفت اين بود ( بنتى يا صديقى ) يعنى دوست عزيزم دخترم را به تو مىسپارم سپس جان بجانآفرين تسليم كرد .
ساعتى در كنارش ماندم و آنچه وظيفه يك دوست بود دربارهاش انجام دادم دوستان را خبر كردم و همه در تشييع جنازهاش شركت كردند من در عمرم روزى را مثل آن روز نديدم كه زن و مرد بشدت گريه مىكردند خدا مىداند الآن هم كه قصّه او را مىنويسم
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 111
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١١١