است همسر قانونى يك مرد باشد و نه مىتواند مادر پاكدامن يك كودك بلكه قادر نيست در جامعه با وضع عادى بسر برد او پيوسته سرافكنده و شرمسار و اشكبار است اشك تأثر مىبارد و از غصه صورت خود را به كف دست مىگذارد و برگذشته تيرهء خود فكر مىكند وقتى به ياد رسوائى خويش و سرزنشهاى مردم مىافتد از ترس بندهاى استخوانيش مىسوزد و دلش از غصه آب مىشود .
آسايش و راحت را از من ربودى آنچنان مضطر و بيچاره شدم كه از آن خانه مجلّل و باشكوه فرار كردم از پدر و مادر عزيز و از آن زندگى مرفّه و گوارا چشم پوشيدم و بيك منزل كوچك در يك محله دورافتاده و بىرفت و آمد مسكن گزيدم تا باقىماندهء عمر غمانگيز خود را در آنجا بگذرانم پدر و مادر مرا كشتى خبر دارم هر دو در غياب من جان سپردند و از دنيا رفتهاند آنها از غصّهء من دق كردند و از نااميدى ديدار من مردند گمان مىكنم مرگ آنها سببى جز اين نداشت مرا كشتى زيرا آن سمّ تلخ را كه از جام تو نوشيدم و آن غصّههاى كشنده و عميقى كه از دست تو در دلم جاى گرفته و با آن در جنگ و ستيز بودم اثر نهائى خود را در جسم و جانم گذارده است اينك در بستر مرگ قرار گرفتهام و روزهاى آخر زندگى خود را مىگذرانم من اكنون مانند چوب خشكى هستم كه آتش در اعماق آن خانه كرده باشد پيوسته مىسوزد و قريبا متلاشى مىشود گمان مىكنم خداوند به من توجّه كرده و دعايم مستجاب شده است اراده فرموده كه مرا از اين همه نكبت و تيرهروزى برهاند و از دنياى مرگ و بدبختى بعالم زندگى و آسايش منتقلم نمايد .
با اين همه جرايم و جنايات بايد بگويم تو دروغگوئى تو مكّار و حيلهگرى تو دزد جنايتكارى گمان نمىكنم خداوند عادل ترا آزاد بگذارد و حق من ستمديدهء مظلوم را از تو نگيرد اين نامه را براى تجديد عهد دوستى و مودّت ننوشتم زيرا تو پستتر از آنى كه با تو از پيمان محبت صحبت كنم بعلاوه من اكنون در آستانه قبر قرار گرفتهام از نيك و بد زندگى . از خوشبختىها و بدبختىهاى حياة در حال وداع و جدائى هستم نه ديگر در دل من آرزوى دوستى كسى است و نه لحظات مرگ ، اجازه عهد و پيمان محبت به من مىدهد اين نامه را تنها ازآنجهت نوشتم كه تو نزد من
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 110
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١١٠