پسنديد آن زن معروفه به پسنده شد ، و آن پسنده را پسرى بود حمدون نام و آن پسر را دخترى بود خديجه نام كه آن خديجه حديث كند كه چون حضرت رضا عليه السّلام بخانهء جدهء من پسنده وارد شد دانهء بادامى را در آنجا زرع نمود كه در همان سال سبز شد و درخت بلندى و معتبر گرديد و بار آورد و مردم از آن درخت آگاه شدند ، مىآمدند و به او تبرك مىجستند . هر مريضى از بادام او به قصد عافيت تناول مىكرد شفا مىيافت هرك را چشمدرد بود از بادام او بر چشمش مىگذارد عافيت مىيافت و هر زنى كه درد زائيدن بر او سخت بود چون از آن بادام تناول مىكرد وضع حمل بر او آسان مىشد و هرگاه حيوانى را قولنج عارض شدى از چوب آن درخت بر آن حيوان مسح مىكردند مرض قولنج از او بر طرف مىشد چون مدتى بر اين گذشت آن درخت خشكيد حمدون شاخههاى او را بريد كور شد پسرش آن درخت را از بيخ قطع كرد تمام اموال او رفت و از براى او چيزى باقى نماند و دو پسر او هلاك شدند در همان سال .
( 52 ) بكارهء هلاليه
در عقد الفريد حديث كند كه بكارهء هلاليه پيرى شكسته و از مرور ليل و نهار تنى فرسوده و چشمى نابينا داشت بعد از تقرير امر خلافت بر معاويه بدربار او آمد و اذن دخول طلب كرد معاويه اجازت داد بكاره از كثرت ضعف مرتعش بود و خادمان از يمين و شمال او را مساعدت مىنمودند بدينگونه او را بمجلس معاويه در آوردند پس سلام داد و بنشست معاويه سلام او را پاسخ گفت و با او گفت چگونه مىباشد حال تو اى خاله گفت بخير و نيكوئى به حمد اللّه مىگذرد معاويه گفت روزگار حال ترا ديگرگون كرده است بكاره گفت ( كذاك هو ذو غير من عاش كبر و من مات فقد ) يعنى كار روزگار همين است آنكس كه فراوان بزيست پير و شكسته و فرسوده شود و آنكس كه وداع جهان گفت مفقود شود عمرو بن عاص حاضر بود گفت اين بكاره است كه اين شعرها گفت :
يا زيد دونك فاحتفر من دارنا * سيفا حساما فى التراب دفينا