شصت سال آفت اين دريا ديد * هيچ ماهيش نيامد بر دست
پدرم مرد و ز بىداروئى * وان درين كوچه سه داروگر هست
دل مسكينم از اين غم بگداخت * كه طبيبش به بالين نه نشست
سوى همسايه پى نان رفتم * تا مرا ديد در خانه ببست
آب دادم به پدر جان نان خواست * ديشب از ديدهء من آتش جست
همه ديدند كه افتاده ز پاى * ليك روزى نگرفتندش دست
( الأبيات )
و لها ايضا :
كودكى كوزهاى شكست و گريست * كه مرا پاى خانه رفتن نيست
چكنم اوستاد اگر پرسد * كوزهء آب از اوست از من نيست
زين شكسته شده دلم بشكست * كار أيام جز شكستن نيست
چكنم گر طلب كند تاوان * خجلت و شرم كم ز مردن نيست
گر نكوهش كند كه كوزه چه شد * سخنيم از براى گفتن نيست
و لها أيضا :
هركه با پاكدلان صبح و مسائى دارد * دانش از پرتو اسرار صفائى دارد
زهد با نيت پاك است نه با جامهء پاك * اى بس آلوده كه پاكيزه روائى دارد
شمع خنديد بهر بزم از آن معنا سوخت * خنده بيچاره ندانست كه جايى دارد
سوى بتخانه مرو پند برهمن مشنو * بتپرستى مكن اين ملك خدائى دارد
هيزم سوخته شمع ره منزل نشود * بايد افروخت چراغى كه ضيائى دارد
گرك نزديك چراگاه شبان رفته بخواب * بره دور از رمه و عزم چرائى دارد
مور هرگز بدر قصر سليمان نرود * تا كه در لانه خود برك و نوائى دارد
گهر وقت بدين خيرگى از دست مده * آخر اين درّ گرانمايه بهائى دارد