سلمى بنت نعمان
برحسب نقل ناسخ در جلد خلفا اين زن با ام ابان او گذشت و با علمى دختر ذراع ابن عروه و لبى دختر سوار و مزروعه بنت عملوق حميرى از مجاهدات بودند .
سلمى بنت سعيد
در كتاب نامبرده گويد اين زن يكتن از زاهدات بشمار مىرود چون جمعى از زنان مسلمين را اسير گرفته سلمى در ميان آنها بود هنگامى كه جزع زنان اسير شده بديد و فزع ايشان را بدانست گفت چرا در مصائب استوار و اصطبار نداريد مگر نشنيدهايد كه خداى تعالى مىفرمايد
( وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ ) .
سلمى والدهء عبد المطلب
بنت عمرو از قبيلهء بنى النجار از اهل مدينه بانوى حرم هاشم بن عبد مناف
علامهء مجلسى در جلد ثانى حيوة القلوب روايت مىكند كه هاشم چون حامل نور نبوت بود نجاشى پادشاه حبشه و قيصر پادشاه روم تحف و هدايا به جهت او فرستادند و از او درخواست كردند كه دختر از ايشان بخواهد شايد نور نبوت منتقل به ايشان بشود و هاشم قبول نكرد و زنى از نجباى قوم خود گرفت و چند پسر و دختر از او متولد شد و باز نور حضرت رسالت در جبين او متلالئ بود به حدى كه هرگاه از خانه بسوى كعبه مىرفت نور جمالش تمام صحرا را روشن مىنمود و نام هاشم عمرو العلاء بود و پيوسته از روى انورش روشنائى به طرف آسمان بلند مىشد و به هر سنك و كلوخى كه مىگذشت بقدرت الهى مىآمدند و او را ندا مىكردند كه بشارت باد تو را اى هاشم كه در اين زودى از ذريت تو فرزندى بظهور آيد كه خاتم پيغمبران و سيد رسولان بوده باشد و چون هنگام وفات عبد مناف شد عهد و پيمان از هاشم گرفت كه نور حضرت رسالت را نسپارد مگر در رحمهاى پاكيزه از زنان مسلمهء صالحه نجيبه پس هاشم قبول عهد نمود