عطا كنم و هر سال از بيت المال قسمتى مقرر دارم كه ترا مستغنى دارد تا در ازاى آن از سعدى دست بازدارى اعرابى چون اين سخن بشنيد چنان صيحه بزد كه معاويه گمان كرد اعرابى جان سپرد گفت اى اعرابى ترا چه افتاد گفت من از جور عامل تو بنزد تو استغاثه آوردم اكنون از ستم تو كجا شكايت برم و اين اشعار بخواند :
لا تجعلنى فداك اللّه من ملك * كالمستجير من الرمضاء بالنار
اردد سعادا على حيران مكتئب * يمسى و يصبح فى هم و تذكار
اطلق و تانى و لا تبخل علىّ بها * فان فعلت فانى غير كفار
آنگاه گفت سوگند با خداى اگر خلافت خود را با من گذارى كه از سعدى دست باز نپذيرم و اين شعر بگفت :
ابا القلب الاحب سعدى و بغضت * على نساء ما لهن ذنوب
معاويه گفت هان اى اعرابى اقرار دارى كه او را طلاق گفتى و مروان نيز مقرو معترف است كه او را مطلقه ساخته اكنون سعدى را مختار مىكنم تا هرك را خواهد شوى گيرد اعرابى گفت روى باشد معاويه روى با سعدى كرد گفت كرا مىخواهى آيا امير المؤمنين را مىپذيرى با آن عز و شرف كه او راست و آن حشمت و سلطنت و دور و قصور كه خاص اوست و آن اموال و اثقال و ضياع و عقار كه مىنگرى يا مروان را با آن جور و اعتساف و ظلم و ستم كه نظاره كردى يا اعرابى را با آن جوع و فقر و استيصال و ابتدال كه خود دانى سعدى چون اين بشنيد اين شعر بخواند :
هذا و ان كان فى جوع و اضرار * اعز عندى من قومى و من جار
و صاحب التاج او مروان عامله * و كل ذى درهم عندى و دينار
ثم قالت و اللّه ما انا بخاذلته لحاثة الزمان و لا لغدرات الايام و ان له صحبة قديمة لا تنسى و محبة لا تبلى و انا احق من صبر معه فى الضراء كما تنعمت معه فى السراء .
گفت يا امير المؤمنين سوگند با خداى من او را از براى حوادث روزگار و ناهموارى ليل و نهار دست باز نداشتم و مخذول نخواستم همانا مرا با او سابقهء مصاحبت است كه فراموش نمىشود و محبتى است كه مندرس و متبدل نمىگردد واجب مىكند كه من با