تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
طلق سعادا و عجلها مجهزة * مع الكميت و مع نصر بن ذئبان
چون نامه به پاى رفت خاتم برنهاد و طومار كرد و نصر بن ذئبان و كميت را كه بديانت و امانت نام‌بردار بودند طلب كرد و گفت اين مكتوب را با خود مىداريد و با قدم عجل و شتاب طريق مدينه مىسپاريد و مروان بن حكم را مىدهيد لاجرم ايشان بسرعت صبا و سحاب تا بمدينه بتاختند و نامهء معاويه را بمروان بن حكم آوردند چون مروان خاتم از نامه برگرفت و از مضامين نامه مطلع شد سخت بگريست و بنزد سعدى آمد و صورت حال را مكشوف داشت و سعدى را وداع واپسين گفت آنگاه بنزديك ذئبان و كميت آمد و در محضر ايشان سعدى را طلاق گفت و او را روانهء شام نمود بصحبت نصر بن ذئبان و كميت و نامه به معاويه نگاشت و اشعار ذيل را در خاتمه نگار كرد :
لا تعجلن امير المؤمنين فقد * او فى بنذرك فى سرّ و اعلان و اما اتيت حراما حين اعجبنى * فكيف ادعى باسم الخائن الزانى اعذر فانك لوا بصرتها لجرت * فيك الامانى على تمثال انسان فسوف تاتيك شمس ليس يدركها * عند الخليفة من انس و لا جان
پس كميت و نصر بن ذئبان سعدى را برنشاندند و بتعجيل و تقريب وارد دمشق شدند و سعدى را در منزلى لايق فرود آوردند و خود بنزد معاويه آمدند و مكتوب مروان را تسليم كردند معاويه چون در نامه نظر كرد گفت مروان شرط فرمان‌بردارى را مرعى داشته و در محاسن سعدى فراوان نگاشته و فرمان كرد تا سعدى را درآوردند معاويه چشمش بر ماه‌پاره‌اى افتاد كه ستاره از شعاع جبينش بيچاره شود و آفتاب از غيرت جمالش گريبان پاره كند او را مخاطب داشت و از رنج راه و زحمت سفر پرسش فرمود سعدى نقاب از چهره بيك سوى كرد معاويه نظرش بگونهاى سهدى افتاد كه گفتى مرواريد است كه مذاب ياقوت خورده است آغاز سخن نمود گفتى كه با لب‌ودندان چون لعل و مرواريد پروين همىپراكند معاويه را آن طراوت ديدار و حلاوت گفتار بعجب آورد اعرابى را حاضر كرد و گفت هيچ رضا مىدهى كه سه تن كنيزك عذراء كه ماه و آفتاب همانند باشند و هريك را هزار دينار زر سرخ دهم و ترا نيز هزار دينار