و جدلى بانصاف من الجائر الذى * ابتلانى بشىء كان ايسره قتلى
سبانى « 1 » سعدى و انبرى « 2 » لخصومتى * و جار و لم يعدل و اغصبنى اهلى
و همّ بقتلى غير ان منيتى * تأنت و لم استكمل الرزق من اجلى
سخنان او در مسامع معاويه چنان آمد كه گفتى زبانش از آتش كانون زبانه مىزند گفت مهلا يا اخا العرب قصه خويش را بگوى و مرا مكشوف دار تا چه ستم ديدهاى اعرابى گفت مرا در سراى زنى بود كه او را سخت دوست مىداشتم چشم من بديدار او روشن و حاضر من به خيال او گلشن و بهار زندگانى من بوجود او خرم بود و مرا ماده شترانى چند بود كه كار معاش بدان راست مىكردم ناگاه روزگار سختى آورد كار قحط و غلا بالا گرفت صاحب خف و حافر ناچيز گشت و از چهارپايان نشانى نماند من كه از نخست قليل البضاعة و عديم الاستطاعه بودم اين هنگام چه توانستم كرد دوست دشمن شد مؤلف مخالف گشت پرده از كار من برافتاد پدرزن من از روزگار من آگهى يافت ناگاه بسراى من درآمد و دست دختر خويش را گرفته با خود ببرد و مرا طرد كرد و منع نمود و ناهموار گفت صبر من در فراق او اندك گشت و حب من افزون شد ناچار بنزد عامل تو مروان بن حكم رفتم و قصهء خويش گفتم باشد كه مرا نصرت كند مروان فرمان كرد تا پدرزن مرا حاضر كنند و او را گفت چرا دختر خود را كه در حبالهء نكاح اين اعرابى است بر خلاف سنت و شريعت بازگرفتى گفت من هرگز اين اعرابى را نديدهام و نمىشناسم و دختر من هرگز در سراى او نبوده و همبستر نشده گفتم أيها الامير دختر اين مرد سعدى زوجهء من است بفرماى تا او را حاضر بنمايند و از او پرسش كن تا چه گويد مروان كس در طلب سعدى فرستاد در زمان برفتند و او را حاضر كردند چون چشم مروان بر سعدى افتاد شيفته و فريفتهء او شد و دلش بسوى او رفت در زمان بدون اينكه يككلمه از سعدى پرسش بنمايد بخصمى من ميان بربست و از در خشم بسوى من نگريست و بىپرسش فرمان كرد تا مرا به زندانخانه انداختند بزدند آنگاه روى با پدرزن من كرد و گفت اگر اين دختر را به شرط زنى به من سپارى ترا بكابين او ده هزار دينار و ده
هامش
( 1 ) سبا جمعه سبايا و سبيه المرأة المنهوبة .
( 2 ) انبرى من باب الانفعال يعنى پيش آمد از براى او .