بين يدى ربك و لك بمحمد ( ص ) اسوة و بينك و بينه صهر )
گفت اى معاويه قضا و قدر بر آن بود كه تو زياد بن ابيه را در شمار آل ابى سفيان درآورى و برادر خويش خوانى آنگاهش بر مسلمانان حكومت دهى تا خون مردم را بناحق بريزد و پرده مسلمين را چاك زند و نگران خداوند نشود مردى خائن و ظالم و كافر و ستمكار است اختيار مىكند از معاصى بزرگتر آن را و از جرائم مكروه و شنيع تر آن را عظمت خدا را نگران نمىشود و بازگشت خود را بسوى خدا گمان نمىكند از آتش دوزخ نمىترسد و از بيم و اميد نمىپرسد فرداى قيامت اعمال او را در صحيفهء تو بنگارند و تو را در موقف پرسش بازدارند هان اى معاويه هوش بازآور و اقتفا برسول خدا مىكن نه آخر در ميان تو و او نسبت مصاهرت مىباشد و از اين مصاهرت ام حبيبه را كه خواهر معاويه است اراده كرده چون در حبالهء رسول خدا بود دلوانيه چون سخن بدينجا آورد ديگرباره آغاز سخن كرد گفت اى معاويه ( فلا الماضين من ائمة الهدى اتبعت و لا طريقهم سلكت حملت عبد ثقيف على رقاب امة الاسلام يدبر امورها و يسفك دمائها فما ذا تقول لربك يا معاويه و قد مضى من عمرك اكثره و بقى وزره و ذهب خيره و بقى شره انى امرأة من بنى ذكوان وثب زياد المدعى الى ابى سفيان على ضيعتى و تراثى عن آبائى و اجدادى فحال بينى و بينها و غصبها و قتل من رجالى من بنى ذكوان من نازعه فيها فان انصفت و عدلت و الا وكلتك و زيادا الى اللّه فهو حكم و لم تبطل ظلامتى عنده و هو المنتصف لى منكما . )
گفت اى معاويه متابعت ائمه هدى نكردى و بر طريق ايشان نرفتى يك بندهء ثقفى را بر گردن مسلمانان سوار كردى تا امور ايشان را پريشان ساخت و خون ايشان را بريخت فرداى خداى را پاسخ چه گويى همانا از عمر تو فراوان رفته و اندك بجاى مانده خيرش منقضى گشته و شرش باقى مانده اينك من يك نفر از قبيلهء بنى ذكوانم زياد كه خود را پسر ابو سفيان شمرده بر من تاختن كرد ميراثى كه از آبا و اجداد داشتم برگرفت هركس كه از قبيله بنى ذكوان كه خواست شر او را بگرداند با تيغ بگذرانيد هان اى معاويه داد من بده و كار بعدل مىكن و الا كار تو را و زياد را به خداوند مىگذارم كه
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 233
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٢٣٣