فان يهلك فكل عميد قوم * الى هلك من الدنيا يسير
و اشعار عمر رضا كحاله كه بهند دختر زيد بن مخرمه نسبت داده است اين دو بيت ذيل است :
دموع عينى ديمة تقطر * تبكى على حجر و ما تقتر
لو كانت القوس على امره * ما حمل السيف له الاعور
و حقير ترجمهء حجر را در جلد سوم ( الكلمة التامة ) مفصلا انگاشتهام و اما زيد ابن مخرمه لم اقف على ترجمته :
دخترى كه پدر را از قتل نجات داد
بيهقى در كتاب محاسن و مساوى تحت عنوان محاسن برّ البنات حديث كند كه يك نفر از اصحاب معاويه كه در باطن با امير المؤمنين بود با آن حضرت مكاتبه داشت معاويه مطلع شد او را حاضر كرد و تهديد نمود كه اگر اين مرتبه نامه بعلى بن ابى طالب بنويسى ترا بقتل مىرسانم بعد از اين تهديد باز نامه از او بدست آمد كه آن را براى حضرت نوشته بود معاويه فرمان قتل او را صادر كرد اين خبر به گوش دختركى صغيره كه از براى او بود رسيد آن دختر خود را بنزد معاويه رسانيد و اين اشعار بگفت :
معوى لا تقتل أبا كان مشفقا * علينا فنبقى إن فقدناه شرّدا
و توتم أولادا صغارا بقتله * و ان تعف عنه كنت بالعفو اسعدا
معاوى هبه اليوم للّه وحده * و للباكيات الصارخات تلددا
معاوى منك العلم و الحلم و التقى * و كنت قديما يا ابن حرب مسددا
معاويه و أصحاب او از فصاحت و بلاغت آن دختر كوچك تعجبها كردند و بر او ترحم كرده از قتل پدرش صرفنظر كردند و پدرش را به او بخشيدند اين يكى از فوائد علم و أدب است .
دختر صاحب بن عباد
ترجمهء صاحب بن عباد در مجلدات تاريخ سامرا مفصلا نگاشتهام اين دختر