امام باقر عليه السّلام فرمان داد جابر بن يزيد جعفى را كه برو جابر بن عبد اللّه انصارى را حاضر كن چون جابر بدر خانهء جابر انصارى رسيد و دق الباب كرد جابر از درون خانه آواز داد كه اى جابر بن يزيد جعفى صبر كن كه اكنون مىآيم جابر بن يزيد مىگويد من با خود گفتم جابر امام نيست از كجا دانست كوبندهء در من هستم چون بيرون آمد از او همين مطلب را سؤال كردم فرمود ديشب امام باقر به من خبر داد كه شما امروز از قصهء خوله مادر محمد ابن الحنفيه از او سؤال خواهيد كرد و فرمود من جابر را بطلب تو مىفرستم جابر بن يزيد گفت راست گفتى چون بنزد امام باقر رسيدند آن حضرت به جماعت فرمود برخيزيد و اين مطلب را سؤال كنيد كه او حاضر قضيه بوده جماعت سؤال كردند كه اى جابر على بن ابى طالب عليه السّلام بامامت شيخين آيا راضى بود جابر فرمود نه به خدا قسم گفتند پس چرا خوله را از سباياى آنها قبول كرد و او را كنيز خود قرار داد جابر فرمود آه آه ترسيدم بميرم و كسى اين مطلب را از من سؤال نكند اكنون گوش داريد تا براى شما شرح دهم چون سباياى بنى حنيفه را آوردند خوله در ميان آنها بود چون آن منظرهء رقتبار را بديد بجانب قبر رسول خدا متوجه گرديد و ناله از دل بركشيد و بنك عويل او بالا گرفت ( و قالت السلام عليك يا رسول اللّه و على اهل بيتك من بعدك هؤلاء امتك تسبونا سبى النوب و الديلم و اللّه ما كان لنا اليهم من ذنب الا الميل الى أهل بيتك فجعلت الحسنة سيئة و السيئة حسنة فسبينا ثم انعطفت الى الناس و قالت لم سبيتمونا و قدا قررنا بشهادة ان لا إله إلّا اللّه و ان محمدا رسول اللّه ) .
و بروايت مجلسى در حق اليقين خوله چون وارد مسجد شد از قبر رسول خدا نشان گرفت او را دلالت كردند آمد و خود را به روى قبر انداخت و سخت بگريست و با ناله جانسوز و آهى آتشافروز عرض مىكرد يا رسول اللّه صلوات فرستاد خدا بر تو و بر اهل بيت تو و اينها امت تو باشند كه ما را مانند اسيران نوبه و ديلم متصرف شدند مردان ما را كشتند و اموال ما را غارت كردند و زنان ما را بكنيزى گرفتند و حال آنكه ما مىگوئيم : اشهد ان لا إله إلّا اللّه و اشهد ان محمدا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و گناهى نداشتيم به غير آنكه تخم محبت اهل بيت را در دل
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 212
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٢١٢