اسم مكانى است نزديك مدينهء طيبه كه محل علويين است و اسم كوهى است بين ينبع و مدينه خروج كرد و جمعى بر او گرد آمدند و با مردم حج بجا آورد و چون مردم را در بيعت و متابعت غاصبين حقوق اهل بيت مىنگريست از قتل و غارت ايشان دريغ نمىخورد بالاخره دستگير شد و تا سه سال در سامراء محبوس بود و سبب خلاص او از سجن ابراهيم بن مدبر گرديد كه يكى از وزراى متوكل بود و قصهاش چنين بود كه يك قطعه اشعار محمد بن صالح سروده بود ابراهيم بن مدبر يكى از مغنيها را طلبيده و آن اشعار را به او بياموخت و فرمان كرد كه بر متوكل تغنى بنمايد چون متوكل آن اشعار را اصغا نمود گفت گويندهء اين شعر كيست ابراهيم بن مدبر گفت از محمد بن صالح حسنى است بالاخره در حق او شفاعت كردند متوكل گفت تو بر ذمت مىگيرى كه محمد بعد از اين خروج نكند من او را رها مىكنم ابراهيم قبول كرده او را رها كردند بعضى گويند در سامراء وفات كرد بعضى گويند در بغداد و آن اشعار كه سبب خلاص او از حبس گرديد اين است بنا بر نقل ابو الفرج در مقاتل الطالبيين :
طرب الفؤاد و عاده احزانه * و تشعبت شعباته اشجانه
و بدا له من بعد ما اندمل الهوى * برق تألق موهنا لمعانه
يبدو كحاشية الردى و دونه * صعب الذرى مستمتع اركانه
فبدا لينظر اين لاح فلم يطق * نظرا اليه و رده سجّانه
فالنار ما اشتملت عليه ضلوعه * و الماء ما سمحت به اجفانه
ثم استعاد من القبيح و رده * نجو العراء عن الصبا ايقانه
و بدا الذى قد نالهههه * ما كان قدّره له ديانه
حتى استقرّ ضميره و كانّما * هتك العلائق عامل و سنانه
يا قلب لا تذهب بحلمك باخل * بالنبل باذل فاقة منّانه
و البؤس فان لا يدوم كما مضى * عصر النعيم و زال عنه لبانه