لها أقبلى فاقبلت و قال لها ادبرى فادبرت مختار از حسن ادب و كمال او در عجب شد با خود گفت اين كنيز بايستى خدمت على بن الحسين بوده باشد پس آن جاريه را با ششصد دينار به خدمت امام زين العابدين فرستاد و زيد از او متولد گرديد
منقول از امالى بسند خود از ابو حمزهء ثمالى حديث كند كه گفت سفر حج بگذاشتم و به حضرت على بن الحسين تشرف جستم با من فرمود يا ابا حمزه آيا ترا حديث نكنم از خوابى كه ديدهام عرض كردم پدر و مادرم فداى شما باد بفرمائيد آن حضرت فرمود در عالم رويا چنان ديدم كه گويا در بهشت مىباشم و حوريهاى ديدم كه از آن زيباتر نبود در آن حال كه بر أريكه خويش جاى داشتم و متكى بودم ناگاه گويندهاى را شنيدم كه مىگفت يا على بن الحسين تهنيت باد ترا بر زيد بشارت باد ترا بزيد .
پس از خواب سر برگرفتم بناگاه ديدم در خانه را مىكوبند من بدر خانه آمدم مردى را ديدم و نگران شدم كه با وى جاريهاى بود كه آستينش بر دستش پيچيده و پرده بر روى آويخته داشت گفتم حاجت تو چيست گفت على بن الحسين را مىخواهم گفتم على بن الحسين منم گفت من رسول مختار بن ابى عبيدهء ثقفى مىباشم او شما را سلام رسانيده و عرض كرد اين جاريه در ناحيهء ما اتفاق افتاد و من او را به ششصد دينار بخريدم و اين نيز ششصد دينار است كه براى شما فرستاده است و مكتوبى به من نيز بداد پس آن مرد را بسراى درآوردم و جواب مكتوب را نوشتم و از جاريه پرسش كردم كه نام تو چيست گفت حوراء است .
ابو حمزه مىفرمايد سال ديگر كه به حج رفتم چون خدمت امام زين العابدين رسيدم ديدم كودكى بر زانوى آن حضرت است متوجه من گرديد فرمود يا ابا حمزه اين است تاويل خواب من قد جعلها ربى حقا بناگاه آن كودك از جاى برخواست و بر آستانه در فروافتاد كه خراشى بر سرش پديد شد و خون جارى گرديد امام عليه السّلام برخواست هرولهكنان او را دريافت و خون او را با جامهاش همى پاك ساخت و با وى همىفرمود ( اعيذك باللّه ان تكون مسلوبا فى الكناسة ) يعنى پناه مىبرم ترا بخداى كه در كناسه از دار
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 180
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٨٠