تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
چون محمد بن صالح از حبس خارج شد روزى مرا ملاقات كرده گفت امروز مىخواهم در خدمت تو بسر برم و رازى با تو بگويم و دوست ندارم غير از من و تو ثالثى در بين باشد ابراهيم گفت چه ضرر دارد پس او را داخل خانه خود نمود و هركه در حجره بود خارج كرد بعد از صرف طعام محمد بن صالح گفت همانا دانسته باش كه من در ايامى كه خروج كردم با اصحاب خود مصادف شدم با قافله‌اى پس فرمان دادم تا آن قافله را غارت كردند و مردم آن فرار كردند در خلال اين حال كه شتران را مىخوابانيدم و جمع‌آورى اموال مىنمودم زنى با من مصادف شد كه در جمال طعنه بخورشيد خاور مىزد و گونهاى او گفتى مرواريد است كه مذاب ياقوت خورده و تا به آن روز چنين صاحب جمالى را نديده بودم در آن حال ديدم در كمال فصاحت و بلاغت روى به من آورد و گفت ايجوان تو را به خدا قسم مىدهم كه رئيس اين لشكر را بگو بيايد كه مرا با او سخنى است من گفتم رئيس سخن ترا شنيد بگو چه حاجت دارى آن زن چون دانست كه من رئيس جيش باشم گفت ايجوان دانسته باش كه من حمدونه دختر عيسى بن موسى بن ابى خالد حربى باشم اگر احوال نعمت و ثروت و جاه و عزت او را شنيده باشى فهو و اگر نشنيده‌اى از غير من سؤال كن به خدا قسم آنچه مال بخواهى من عهد مىكنم و خدا و رسول را شاهد مىگيرم كه از تو مضايقه ننمايم فعلا نفقهء من هزار دينار موجود است و اين حلى و زيور من پانصد دينار باشد من آن را به تو مىبخشم و خدا را گواه مىگيرم كه غير اين از تجار مكه و مدينه هر قدر كه بخواهى براى تو فراهم مىنمايم چه آنكه من از هر تاجرى كه بخواهم از من مضايقه نمىكند و حاجت من به تو اين است كه اصحاب خود را از من منع بنمائى تا هتك ناموس من ننمايند و من به‌سلامت از اين ورطه خلاص گردم مبادا عارى بر من متوجه بشود كه بعد از اين نتوان آن را تدارك نمود محمد بن صالح گفت سخن آن زن در من تاثير كرده در ميان اصحاب خود ندا كردم همه جمع شدند گفتم اى اصحاب من آنچه از اين قافله اخذ كرده‌ايد همه را رد كنيد كه اين قافله تماما در پناه و حمايت من است اگر كسى يك نخ ريسمان يا سوزنى يا عقال شترى برده باشد و رد ننمايد هرآينه با او دق‌باب محاربت خواهم كرد پس روى با آن